فرانچسکو فيچيکيا متولد سال 1946، در سال 1971به عضويت محفل بهائي سوئيس درآمد. از نوامبر سال 1973 در زوريخ به عنوان مددکار اجتماعي استخدام شد و پس از مطالعه کتاب «هرمان زيمر» در آگوست سال 1974 نظرات تشکيلات بهائيت را مورد انتقاد قرار داد و به پيروي از نظريه زيمر الواح، وصاياي عبدالبها را که همراه کتاب اقدس بهاءالله در نزد بهائيان منشور نظم اداري تشکيلات بهائيت به شمار ميرود، جعلي دانست و مؤسسه ولايت امرالله را که در الواح وصايا تعيين شده، غاصب خوانده و معتقد است که آن توسط شوقي افندي غصب شده است.
فيچيکيا پس از مکاتبه با مرکز جهاني بهائيت در حيفا و بحث و گفتوگوهاي بسيار با نمايندگان انتصابي تشکيلات بهائي، سرانجام در اواخر نوامبر سال 1974 انصراف خود را از عضويت در تشکيلات بهائيت اعلام کرد و پس از مدت کوتاهي، تشکيلات بهائيت طرد روحاني او را اعلام کرد.
در اوايل سال 1975، فيچيکيا با ارسال مطلبي با عنوان «نامه يک خواننده» به روزنامه زوريخي der zurcher obelander در يازدهم فوريه سال 1975، انتقادات خود را به تشکيلات بهائيت در سطحي گسترده مطرح کرد. پس از مدت کوتاهي در ماه اوت سال 1975 مقاله خود را با نام بهاييگري ـ يک آينده نا معلوم براي دين آينده " Der Bahaismus - Ungewisse Zukunft der" Zukunfts Religion" در نشريه ادواري دفتر مرکزي کليساي پروتستان موسوم به Materialdienst 15\16 شماره 38 (1975) منتشر کرد. و اين مقاله مقدمه اي شد براي انتشار کتابش در سال 1981 تحت عنوان «آيا بهائيت دين جهاني در آينده است؟» پژوهشي نقادانه در تعاليم، تاريخ و تشکيلات آنDer Bahaismus -Religion der Zukunft? Geschichte ,leher und organization in kritischer Anfrage (Bahaism - Religion of the Future? History ,Doctotrine and organization :A critical Inquiry).
اين کتاب توسط دفتر مرکزي کليساي پروتستان آلمان مختص مسائل عقيدتي:Evangelische zentralstelle fur welTanschauungsfragen )centeral office of the protestant church for ouestions of ideology) منتشر شد.
کتاب فيچيکيا از ساختار سيستماتيک، ارجاعات، يادداشتهاي متعدد، نقل قولهايي از آثار علمي، منابع مطالعاتي و منابع اصلي بهائي برخوردار است. اين کتاب از اصطلاحات عربي و يونان باستان و نيز اصطلاحات اصلي فارسي و عربي استفاده کرده و همچنين يک جدول نمايش تلفظ کلمات عربي و فهرستي از مراجع را عرضه کرده است.
اين کتاب مورد اقبال محققاني همچون «ميشل ميلدن برگر Micheal Mildenberger»، «جوزف هنينگر Joseph Henninger»، «هانس يوآخيم کليمکات Hans Joachim Klimkeit»، «اولاف شومان Olaf Schumann»، «هانس والد نفلس Hans Waldenfels»، «گونتر لانتسکووسکي Gunter Lanczkowski» و «کريستين کانوير Christian Cannuyer» قرار گرفت.
تشکيلات بهائيت پس از پانزده سال از تاريخ انتشار کتاب فيچيکيا، ردّيهاي تحت عنوان Der information als method توسط سه تن از محققان بهائي به نامهاي اودوشفر ، اولريخ گولمر و نيکولا توفيق به زبان آلماني در سال 1995 منتشر کرد. اين ردّيه در سال 2000 به انگليسي توسط ژرالدين شاکلت با عنوان Making the crooked straight ترجمه و منتشر شد و از ترجمه انگليسي آن به پيشنهاد تشکيلات بهائيت ايران در سال 1379 تحت عنوان «راست را کژ انگاشتهاند» به فارسي ترجمه شد.
ازنظر اولريخ گولمر نظرات فيچيکيا تأثير بسياري بر افکار عمومي در کشورهاي آلماني زبان گذاشته و به حيثيت تشکيلات بهائيت لطمه وارد کرده است. وي اعتراف ميکند که کتاب فيچيکيا در بيآبرو کردن بهائيت موفق بوده است. وي همچنين بيان ميکند که کتاب فيچيکيا، بيشک مدتها در اين زمينه تاثيرگذار خواهد بود.
اودو شفر نيز اظهار ميکند بيترديد اين کتاب رايجترين و وسيعالانتشارترين کتاب درباره بهائيت در ممالک آلماني زبان است.
نظري اجمالي بر محتواي کتاب:
فيچيکيا در تبيين ساختار تشکيلات جهاني بهائيت بيان ميکند که اين تشکيلات کاملاً سختگير و پيچيده است. از نظر او تعاليم و اعتقادات بهائي، صرفاً در خدمت پذيرفتن و اجراي فرامين تشکيلات است. ساختار اين تشکيلات در اطاعت بيچون چرا و تأکيد اکيد بر اطاعت و پيروي کوکورانه بنا شده است و در اين تشکيلات هرکس که از اين قاعده اصلي تخطي کند طرد ميشود. فيچيکيا در اثر خود، بارها به ماهيت استبدادي و مقاصد و افکار افراطي تشکيلات بهائيت تأکيد ميورزد. او اهداف سياسي تشکيلات جهاني بهائيت را ديکتاتور مآبانه، ضد مردمي و شديداً معارض با آزادي ميداند و معتقد است که عقايد سياسي افراطي رهبريت تشکيلات جهاني بهائيت، برانگيخته از گرايشهاي فاشيستي است. (1)
فيچيکيا در تبيين اهداف تبليغاتي تعاليم بهايي اشاره ميکند که تشکيلات بهائيت در پي آن است که بهائيت را به عنوان نوعي «ابر ديانت» اجتماعي و اخلاقي معرفي کند و اين در حالي است که از ارايه اطلاعات مربوط به احکام و تعاليم بهايي امتناع ميشود. وي حتي حضور جامعه بينالمللي بهائي را در سازمان ملل به منزله يک مؤسسه غير دولتي و ايجاد ارتباط با سازمانهاي جهاني را از اهداف تبليغاتي تشکيلات جهاني بهائيت ميداند. از نظر فيچيکيا، فعاليتهاي ميسيونري و سرمايهگذاريهاي گسترده تشکيلات جهاني بهائيت در مقام مقايسه با فعاليت اسلام که بدون سرمايهگذاري مالي عمده صورت ميگيرد موفقيتآميز نبوده است. او معتقد است که امروزه تعاليم بهائي توسط تشکيلات بهائيت به شکل يک کالا درآمده که در همه قارهها توزيع و عرضه ميشود.(2)
از نظر فيچيکيا با انتقال مرجعيت عقيدتي به بيتالعدل اعظم در سال 1963 از آن زمان به بعد تشکيلات بهائيت مانند کليساي کاتوليک به عنصري از قدرت حقوقي و تنها سازمان عقيدتي در جامعه بهائي تبديل شده و فيچيکيا از آن به عنوان «کليسايي کردن جامعه بهائي» ياد ميکند و به اعتقاد فيچيکيا در تشکيلات بهائيت اعضاي آن در برابر هرگونه تفکر انتقادي، نوآوريهاي فردي، آزادي بيان، انتقاد از مقررات سخت، سانسور و منعِ مطالعه آثار مخالفان با طرد فوري از سوي تشکيلات بهائيت روبهرو ميشوند. به گونهاي که او معتقد است تعاليم بهائي در راستاي اهداف تشکيلات جهاني بهائيت به تعاليم ايدئولوژيک بدل شده که جانشين فکر مستقل است و او با استناد به بندهاي 122 و 125 کتاب اقدس که در آنها آزاديهاي اجتماعي ناديده گرفته شده، بهائيت را در تقابل با دمکراسي ميداند. همچنين فيچيکيا بر اين باور است از آنجايي که در ساختار تشکيلات جهاني بهائيت اصل تفکيک قوا لحاظ نشده، آن تشکيلات تمرکزگرا و ضد دمکراتيک است.(3)
فيچيکيا به نقد و بررسي اسنادي دو جايگاه مهم بهائيت ميپردازد: مؤسسه ولايت امر و بيت العدل اعظم. او معتقد است که از مؤسسه ولايت امر در کتاب اقدس بهاءالله، نامي برده نشده و آنچه در الواح وصاياي عبدالبهاء آورده شده، جعلي است و اين مقام را شوقي افندي غصب کرده است.
و اما درباره بيتالعدل اعظم مرجع مرکزي جامعه بهائي، فيچيکيا اعتقاد دارد که چنين مرجعي در کتاب اقدس يافت نميشود و بهاءالله تنها به راهاندازي بيوت عدل محلي امر کرده است و در واقع، اين مرجع عالي تنها توسط عبدالبهاء در الواح وصايا مطرح شده و به همين خاطر است که سند قانوني تشکيلات جهاني بهائيت الواح وصايا عبدالبهاء است نه کتاب اقدس بهاءالله. (4)
از نظر فيچيکيا کتاب اقدس مجموعهاي از قواعد سخت، پيچيده، عجيب و غريب، متعلق به شرق باستان، نامفهوم و به طورکلي مجموعهاي از قوانين طاقتفرسا است. به نظر او کتاب اقدس به دليل وجود قوانين ضد اخلاق در بخش احکام و حدود، احکام ارث، اختيار دو همسري، ناديده گرفتن آزاديهاي اجتماعي، در راستاي اهداف تبليغاتي تشکيلات بهائيت در غرب به طور کامل چاپ نشده است. وي معتقد است حتي عبدالبهاء در فعاليتهاي تبليغي خود در اروپا و آمريکا ناچار شد که تعاليم بهاءالله در کتاب اقدس را مکتوم نگه دارد. فيچيکيا بيان ميکند به خاطر همين دلايل است که کتاب اقدس ازبهائيان جديد پنهان نگه داشته ميشود. وي در تحليل نهائي خود بيان ميکند که کتاب اقدس همچون خاري در چشم تشکيلات جهاني بهائيت است.(5)
فيچيکيا تشکيلات بهائيت را به دليل تمايلات افراطي تهديدي براي دولتها ميداند. او معتقد است که تشکيلات جهاني بهائيت به پيروي از شوقي افندي، دولتها را به دليل اينکه مانع تحقق حکومت جهاني بهائي هستند صرفاً به عنوان يک «بت» تلقي کرده و در راستاي تشکيل حکومت جهاني، سرنگوني نظم اجتماعي موجود در کشورها اجتناب ناپذير است. بنا به نظريه فيچيکيا، بنابراين نبايد تعجب کرد که فعاليت تشکيلات بهائيت در بسياري از کشورها ممنوع اعلام شده است، زيرا فعاليت آنها در جهت تهديد دولت و همراه با فعاليتهاي براندازنده است.
از نظر فيچيکيا، وفاداري ظاهري تشکيلات بهائيت به دولت، پرهيز از دخالت در سياست، لزوم اطاعت از قانون، پرهيز از احزاب سياسي ناشي از فرصتطلبي محض است و صرفاً يکسري اقدامات عملي است که تا زماني که جامعه بهائي در مرحله طفوليت است، مراعات ميشود تا بتواند در موقعيتي قرار گيرد که قادر به تحقق اهداف اعلان شدهاش باشد و فيچيکيا آن را چيزي جز پنهان کاري نظام اعتقادي و اختفاي اهداف سياسي تشکيلات بهائيت نميداند و در اين ارتباط است که به کتمان عقيده نخست وزير سابق ايران يعني امير عباس هويدا اشاره ميکند و وفاداري و اطاعت از حکومت را که بارها در آثار بهاءالله و عبدالبهاء تأکيد شده، شيوهاي مصلحتي ميداند. فيچيکيا همچنين اشاره دارد به دولتهاي ملي جديد جهان سوم که در مرحله اثبات هويت خود هستند و در مواجهه با تشکيلات بهائيت و تمايل آن تشکيلات به ايجاد يک دولت جهاني متمرکز، باعث شده است که آن دولتها مواضع سياسي تشکيلات بهائيت را به نوعي استقرار استعمار جديد تلقي کنند. (6)
از نظر فيچيکيا تشکيلات جهاني بهائيت، يک قدرت خودکامه است که قصد دارد سرانجام خود را تا سطح يک دولت جهاني بالا بكشد. تشکيلات جهاني بهائيت از نظر او در مسير سلطه مطلقه جهاني است. تشکيلات بهائي براي استقرار يک دولت متحد متمرکزگرا و دولتي جهاني همراه با يک گرايش تئوکراسي در حال تلاش است. تشکيلات بهائيت اين هدف را در پس پرده مدارا، صلحطلبي و تمکين به حکومت و قانون مکتوم نگاه داشتهاند. از نظر فيچيکيا، هرچند بهائيان در تبليغات خود تلاش ميکنند که به جهانيان القا کنند که جامعه مشترکالمنافع فدرال با اهداف تشکيلات جهاني بهائيت منطبق و سازگار است، ولي در حقيقت هدف تشکيلات بهائيت تأسيس نظام فدرال مشترکالمنافع از دولتها نيست بلکه هدف تشکيل دولت واحد تمرکزگراست.(7)
فيچيکيا درباره بررسي تشکيلات بهائيت در ايران بيان ميکند که بهائيان در انقلاب مشروطه ايران نشان دادند که مخالف حکومت جمهوري، آزاديهاي مدني و هرگونه نهاد انتخابي از سوي مردم بودهاند. آنها حامي سلطنت مطلقه بودند تا جايي که عبدالبهاء از سلطنتطلبان حمايت کرد و با آنان از درِ معامله درآمد.
وي بيان ميکند که تشکيلات بهائيت در ايران به عنوان حاميان صريح دربار در حکومت پهلوي بسيار منتفع شدند و شاه نيز براي سرکوب و جلوگيري از نفوذ روحانيون شيعه به حمايت از تشکيلات بهائيت روي آورد. وي از نقش اساسي تشکيلات بهائيت در سرنگوني دکتر مصدق در سال 1953 ياد ميکند و همينطور نقشي را که اين تشکيلات در روي کار آمدن اميرعباس هويدا به نخست وزيري ايفا کرد.
فيچيکيا بر اين باور است، تشکيلات بهائيت نه تنها در برابر سياستهاي فاسد حکومت پهلوي سکوت کردند بلکه پنهاني از اين سياستها حمايت کردند و در خفا با دربار به توطئه نيز پرداختند. فيچيکيا در تحليل خود از وضعيت تشکيلات بهائيت ايران در نظام جمهوري اسلامي ايران، تضاد ميان مقامات دولتي و بهائيان را ناشي از جوهر و ماهيت تشکيلات بهائيت ميداند. او از آنجايي که تشکيلات بهائيت ايران را مروج و حامي حکومت سلطنتي ايران ميداند، معتقد است که نبايد تعجب کنيم که ما در ايران شاهد خشم ايرانيان با چنين تشکيلاتي باشيم و از نظر او از آنجايي که تشکيلات بهائيت مخالف با مردمي شدن و اصلاح ساختار دولتي ايران بودند و به طور مخفيانه با دربار عليه مردم توطئه مي کردند، براي همين، طبيعي است که اين تشکيلات با خشم فزاينده تودههاي مردم ايران روبهرو شود. (8)
گفتني است، ترجمه فارسي اين کتاب در دست اقدام است.
---------------------------------
پينوشتها:
1. فصل سوم «اقامت بهاءالله در عکا»151- 156-181 / فصل پنجم «تعاليم بهائي» 226 / فصل ششم «آداب و مراسم مذهبي در بهائيت»240 / فصل هشتم «عصر آهنين شوقي افندي» 288 / فصل دهم «بهائيت در عصر حاضر» 394-399-405-407-413-422-426-429
2. فصل نهم «نظم اداري بهائي» / 374 فصل دهم 381-409
3. فصل پنجم 234 / فصل هشتم 278-288-300 / فصل نهم 334-337-339-340-367-368 /فصل دهم 379-389-390-417-421-426
4. فصل هشتم 293 / فصل نهم 319-331
5. فصل سوم 149-160 / فصل هفتم «تعاليم اجتماعي و اخلاقي در بهائيت» 251 / فصل هشتم 283-293 / فصل دهم 430
6. فصل ششم / 238فصل دهم 393-398
7.فصل دهم 389-391-414-425
8. فصل هفتم 272-275 / فصل دهم 395
آن چه پيش رو داريد گزيدهاي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 16/02/88 ايراد شده است.
در ادامه بحثمان از روايت نوف بکالي كه بيان ويژگيهاي شيعيان از ديدگاه اميرالمؤمنين(ع) بود، به اين جمله رسيديم: « بَخَعُوا لِلَّهِ تَعَالَى بِطَاعَتِهِ وَ خَضَعُوا لَهُ بِعِبَادَتِهِ فَمَضَوْا غَاضِّينَ أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَاقِفِينَ أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ بِدِينِهِمْ » در نهجالبلاغه هم عبارتي آمده که از لحاظ مضمون شبيه به اين است،1 ولي ما به همان روايت نوف تكيه مىكنيم؛ چون كاملتر و پرمحتواتر است.
تسليم محض
حضرت مىفرمايند: آنان (شيعيان) کساني هستند که در مقام اطاعت خدا تسليم کامل هستند. در اين فراز از واژه «بخع» استفاده کرده است. اين کلمه هم به صورت لازم و هم متعدي استعمال مىشود. متعدي آن به معناي خراب کردن و کشتن است: در قرآن مىفرمايد: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ»2 ، گويا مىخواهي خودت را از غصه اينکه چرا کفار ايمان نمىآورند، بكشي. «بَاخِعٌ نَّفْسَكَ » متعدي و به معناي کشتن و هلاک کردن است. ولي همين كلمه وقتي به صورت لازم استعمال مىشود، به معناي تسليم مطلق است. در عربي براي كسي كه در مقابل ديگري هيچ نوع مقاومتي نشان ندهد، به طوري که اگر به او امر کند، دقيقاً خواستههايش را عمل کند و به طور كامل تسليم فرمان او باشد از كلمه «بخع» استفاده مىشود.
ويژگي شيعيان اهل بيت اين گونه است که وقتي به امر و نهي خداوند توجه پيدا مىکنند، در مقابل آن تسليم محض هستند. يعني، همين که بفهمند خداي متعال چه دوست دارد، آنان سعي مىکنند آن را به نيكويي انجام دهند و همين که بفهمند خدا از چه بيزار است، سعي مىکنند آن را ترک کنند. شيعيان در برابر اوامر خداوند هيچ مقاومتي از خود نشان نمىدهند.
خضوع و خشوع
«وَ خَضَعُوا لَهُ بِعِبَادَتِهِ.» آنان در مقام عبادت نيز در خضوع و خشوع عبادت مىکنند. پيشتر بيان شد كه عبادت، گاهي به معناي انجام مناسک خاص مثل: نماز، روزه، حج و ... به کار مىرود و گاهي به يک معناي عام که هم شامل اينگونه کارها مىشود و هم شامل کارهايي که نشانه اطاعت مطلق و بندگي خداوند در آن باشد. براي اطاعت امر خدا هم اگر قصد قربت باشد، عبادت اطلاق مىشود؛ اگر چه مربوط به خوردن، آشاميدن، حرکت يا رفتار ديگري باشد. يعني اگر کاري باشد که مرضي خداست و به قصد تقرب انجام مىگيرد، عبادت است. بنابراين، عبادت منحصر به نماز و روزه نيست؛ اما در اينجا اطاعت و عبادت در کنار هم قرار داده شده است و به اين مطلب اشاره دارد که اطاعت معناي خاصي است و عبادت معناي ديگري؛ اطاعت در اوامر توسلي به کار مىرود و عبادت در اوامر تعبدي.
در واقع، در اينجا حضرت دو تا وصف را ذکر مىفرمايد؛ اول اينکه شيعيان در مقام اطاعت خدا چنان تسليم هستند که هيچ نوع مقاومتي از خود نشان نمىدهند. وقتي مىفرمايد: نماز بخوان يا خمس مالت را بده، آنان ديگر تأمل نمىکنند و در انجام فرامين خداوند درنگ نمىکنند. « أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ »3. چه کسي دينش بهتر از اين است که خودش را تسليم خدا کند؛ «وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لله»4 هر چه تو مىگويي همان است. ديگر اينکه، شيعيان در مقام پرستش، يعني انجام کارهايي که اصلاً آهنگ آن آهنگ پرستش است، مثل نماز، خضوع و خشوع دارند. يعني، آنان عبادت را صرفاً به عنوان مراسم ظاهري انجام نمىدهند.
ترقي، پله پله
به اين نکته توجه کنيد که در اسلام وقتي ارزشهايي مطرح مىشود، به اين معنا نيست که يک حد خاصي از اين ارزشها ملحوظ باشد و کمتر از آن، قبول نباشد، يا اگر حدي از ارزشها پذيرفته شد، به اين معنا نيست که حد آن همين است. به اصطلاح طلبهها، اين مفاهيم تشکيکي است و مراتب دارد. وقتي مي فرمايد: «أَقِمِ الصَّلاَةَ»، معنايش اين نيست که فقط نماز واجب را بخوان. نماز، ماهيتاً مطلوب است. هر کس بيشتر نماز بخواند نوافل را هم به جا بياورد البته مطلوبتر است. ولي اگر به همين نماز واجب هم اکتفا کند، از تارکين صلاة و ضايعکننده نماز نيست. مىتوان گفت: تکليف واجب، يعني حد نصاب آن. يعني، اين حداقلي است که بايد انجام داد تا مشمول اين اوصاف و اين امتيازات قرار گرفت، ولي مراتب بالاتري هم دارد. بايد بگوييم: نمازي که ما مىخوانيم با نمازي که سلمان يا اميرالمؤمنين مىخواند فقط شباهتي در ظاهر دارد. نمازي که يک تکبيرش به همه عبادتهاي جن و انس مىارزد، يک گونه از نماز است و نمازي که به قول بعضي از بزرگان اخلاق چون مرحوم آقا ميرزا جوادآقا تبريزي، بايد از آنها بيشتر استغفار کنيم، گونهاي ديگر از نماز است. ولي به هر حال، معرفت و توان فهم و ايمان ما همين است و ديگر بيشتر از اين از ما ساخته نيست. بايد سعي کنيم تا فهم، معرفت و محبتمان را بيشتر کنيم. اما هر قدر هم ما پيشرفت کنيم، خاک پاي اولياي خدا هم نمىشويم.
توجه داشته باشيم وقتي مىگويند: «وَ خَضَعُوا لَهُ بِعِبَادَتِهِ»: نبايد فکر کنيم همين که ما سرمان را در نماز کج بگيريم يا آن را پايين بيندازيم، اين ديگر همان خضوعي است که در نماز مطلوب است و بيش از اين ديگر چيزي نيست. البته اين حالت اگر صادقانه باشد، تصنعي و ريايي نباشد اولين مراحل خضوع است. اما اين خضوع مثل يک قطره آب در برابر يک اقيانوس است. آن خضوعي در نماز براي انسان مطلوب است که وقتي تير از پاي نمازگزار کشيدند، متوجه نمىشود.
به هر حال، ارزشهايي که در اين خطبه يا در جاهاي ديگر مطرح شده است، کماً و کيفاً تشکيکي است؛ يعني هم از لحاظ تعداد و هم از لحاظ کيفيت، مراتب دارد. ما همواره بايد سعي کنيم از اينکه هستيم يک قدم جلوتر باشيم. ولي بايد بدانيم و در نظر داشته باشيم که هر قدر زياد نماز بخوانيم، هزار رکعت نماز در شبانه روز از ما ساخته نيست. يا اگر در کيفيت و خضوع و خشوع نمازها بسيار همت کنيم باز در مقابل خضوع و خشوع اولياي خدا چيزي به حساب نميآيد. بايد به اين امور توجه داشته باشيم تا مبتلا به غرور و عجب نشويم. از آن طرف هم اگر ديديم نمىتوانيم به آن مراتب برسيم، نبايد بگوييم: يا همه يا هيچ؛ يا ما بايد مثل علي (ع) شويم، يا اصلاً نخواستيم؛ البته اين حماقت است. اگر آدم نتوانست به مرتبه عالي چيزي دست يابد، نبايد مرتبه نازلتر آن را از دست بدهد.
پس، هم بايد سعي کنيم از آنچه هستيم بالاتر برويم و هم نبايد فکر کنيم که اگر يک وقت، توفيقي پيدا کرديم و نماز با حالي را خوانديم و مناجاتي داشتيم، ديگر مانند ساير امامان شدهايم. بايد بدانيم فاصله بسيار است.
به هر حال، در اين عبارت بر روي دو نکته تأکيد شده است: شيعيان در مقام تسليم هستند و اوامر الهي را کاملاً اطاعت مىکنند و در عبادتشان هم اهل خضوع و خشوع هستند. اما وقتي حضرت اين دو وصف را براي شيعيان ذکر مىکنند، براي انسان اين سؤال مطرح مىشود که من چه کار کنم که بتوانم مطيع خدا باشم؟ همه اوامر خدا را اطاعت کنم و در مقام عبادت نيز خضوع و خشوع داشته باشم؟ چه کار کنم تا در نماز حضور قلب داشته باشم؟
حضرت در ادامه دو راه مهم را ذکر مىفرمايند. قابل ذکر است اين دو راه با «فاء» تفريع ذکر شده كه نشانه اين است که اين دو راه براي وصول به آن مقام عبادت و اطاعت مطلق، به نوعي مقدمه است. ما هر کاري را که مي خواهيم انجام دهيم، بايد شناختي نسبت به آن کار داشته باشيم و فوايدي که بر انجام آن مترتب مىشود يا ضررهايي را که بر ترک آن مترتب مىشود بدانيم. آدميزاد اينطوري است که اول يک تصوري از کاري دارد، بعد فکر مىکند که حالا اگر اين کار را انجام بدهم چه فايدهاي دارد. معمولاً ما به دنبال کاري مىرويم که لذت داشته باشد. به عبارت ديگر آن فايدهاي را که براي آن کار تصور مىکنيم همان لذتش است. همچنين، به فوايد و زيانهاي ترک آن کار نيز مىانديشيم. مثلاً اگر رعايت بهداشت نکنيم چه طور مىشود؟ بنابراين، تصور اينکه منفعتي دارد و تصديق به اين منفعت و تصديق به اينکه ترک آن ضرر دارد، انگيزه مىشود تا که آدمي اراده کند کاري را انجام بدهد يا ندهد.
چشم و گوش، راه دل
توجه داشته باشيم همه افعال اختياري ما ناشي از اراده ما و اراده ما ناشي از شناخت ما است. شناخت ما از دو طريق عادي حاصل مىشود. در آيات زيادي از قرآن کريم ملاحظه مىکنيد که به خصوص، اين دو نعمت را ذکر مىکند و روي آنها تأکيد مىکند که ما به شما چشم و گوش داديم: «جَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ»5 و سپس مىفرمايد «وَالأَفْئِدَةَ». گوش و چشم و دل. منظور از دل در اينجا آن قوهاي است که ادراکات را تحليل و نتيجهگيري مىکند. پيش از اين که براي ما ادراک قلبي حاصل شود، معمولاً بايد از چشم و گوش استفاده کنيم. ابتدا بايد يک چيز را ببينيم و با چشممان تجربه حسي داشته باشيم يا از کساني که آن تجربه را داشتهاند و ما به حرف آنها مطمئن هستيم، بشنويم و از آنها قبول کنيم تا شناختي براي ما پيدا شود و بر اساس آن باور کنيم که واقعاً اين کار مفيد است يا ضرر دارد. يعني، يا خودمان تجربه مىکنيم و نتيجهاش را مىبينيم يا از آنهايي که تجربه کردهاند، مثل انبياء، مىشنويم. بنابراين از اين دو راه است که ما شناخت پيدا مىکنيم تا آن شناخت، منشأ اراده ما براي کاري شود. پس، اگر بخواهيم اراده اطاعت در ما پيدا شود يا بخواهيم عبادت را با خضوع و خشوع انجام بدهيم و تمرکز پيدا کنيم، بايد بر اراده، فکر و خيال خود تسلط داشته باشيم تا بتوانيم آنها را کنترل کنيم. براي اين کار انسان بايد آنقدر تمرين کند تا فکرش را متمرکز کند. معمولاً ما وقتي نماز را شروع مىکنيم گمشدههايمان را مىيابيم و کارهايي را که بايد انجام دهيم در ذهنمان مىآيد. همين که نماز تمام مىشود تازه متوجه مىشويم که نماز مىخوانديم. براي اينکه آدم ذهن خودش را کنترل کند، زحمت و تمرين مىخواهد. بايد توجه داشته باشيم روح عبادت همان توجه به خدا است. وقتي توجه نداشته باشيم و فقط ظاهر را درست کنيم، عبادت ما، همانند انسان بدون روح است و خدا تفضلاً آنها را از ما قبول مىکند.
تمرين خضوع
بايد بدانيم، تمرين کردن و حضور قلب در نماز و عبادت چه قدر فايده دارد. به راستي اين که ارزش دو رکعت نمازي که انسان با توجه مىخواند از هزاران رکعت بيشتر است، يعني چه؟ پس، براي اينکه بفهميم خضوع در عبادت چقدر ارزش دارد، يا بايد خودمان ببينيم يا بايد از کساني که تجربه دارند، مىدانند و اطلاعات صحيح دارند بشنويم و قبول کنيم. در واقع، براي هر کاري که مىخواهيم انجام دهيم، بايد ببينيم کار خوبي است، خداپسند است، چگونه بايد انجام يابد، چقدر فايده دارد و اگر آن را انجام ندهيم چقدر ضرر دارد؟ در اين شناختن، معمولاً چشم و گوش بيشترين دخالت را دارد. بعد از آن عقل هم بايد فکر و نتيجهگيري بکند تا اينکه شناختي حساب شده و سنجيده و مؤثر پيدا کند.
اکنون پرسش اين است: ما چشم و گوشمان را در چه راههايي به کار مىبريم؟ معمولاً چشم ما خيلي آزاد است و هر طرف که بخواهيم نگاه مىکنيم. هر چه در خيابان جلوي چشممان آمد مىبينم. ساختمانها، آدمها، رفت و آمدها و ماشينها. همچنين، هر چه را هم بخواهيم گوش مىکنيم. صوت قرآن و اذان، صداي موسيقي و ... اما براي اينکه انسان کنترل کند که چشمش چه چيزهايي را ببيند و گوشش به چه چيزهايي گوش بدهد، قدرت و ملکهاي لازم است که اسم آن تقوا است و دست يافتن به خود اين ملکه، خيلي زحمت دارد. به هر حال، بايد بدانيم که شايسته است چشممان را کنترل کنيم. اگر چشم آزاد باشد و به هر چيز نگاه کند، اولين ضرر آن اين است که در انسان نوعي حالت اضطراب و دلهره پديد مىآورد. ديگر آرامش و تمرکزي براي انسان نمىماند. ممکن است آثار بدتري هم پيدا شود که به صفاي خانواده لطمه بزند و انسان را به بعضي از گناهان مبتلا کند. نگاه و سپس گناه، انسان را تا قعر جهنم مىکشاند. همه چيز از يک نگاه آغاز مىشود.
همچنين گاهي انسان کلمهاي مىشنود که هرچند شوخي است، باعث مىشود فکر غلطي به ذهنش بيايد و دنبال اين فکر، رفتاري و دنبال آن رفتار به گناهي آلوده شود، و دنبال آن گناه به گناهاني ديگر مبتلا شود که مبدأ همه آنها شنيدن يک شوخي است.
كنترل ذهن
اگر کسي بخواهد در همه رفتارهايش مطيع خدا باشد و اگر بخواهد در نماز به هيچ چيز جز به خدا نيانديشد، بايد بتواند ذهنش را کنترل کند. بسيار ناشايست است که انسان اختيار ذهن خودش را نداشته باشد. ذهن من در درون من است و هيچ کسي نمىتواند در آن تصرفي کند؛ اما اگر خودم هم مالک ذهن خودم نيستم، براي اين است که آن ادراکات و کارهاي قبلي در ذهن من ذخيره شده و حافظه من را مشغول کرده است و در فرصتهاي مختلف، به خصوص در نماز، فعال مىشود. گاهي انسان در نماز يادش مىافتد که فلان چيز را کجا گذاشته است، براي اينکه در اين وقت مشغول کار ديگري نيست و چيزهاي ديگر ذهنش را مشغول نمىکند. آنگاه آن چيزهايي که در ذهن انسان مخفي شده است، شروع به فعاليت مىکنند. يا گاهي هنگام مطالعه مىبينيم که ذهن ما تا کجاها که پرواز نمىکند. در صورتي انسان بر ذهن خودش تسلط مىيابد، که بتواند بر اراده خودش حاکم باشد. گاهي انسان اراده مىکند کاري را انجام دهد، واقعاً هم دلش مىخواهد؛ اما هر چه در عمل مىخواهد خودش را راضي کند که اين کار را انجام بدهد، نمىتواند. مثلاً شب بيدار مىشود و مىخواهد نماز بخواند. به خود مىگويد حالا زود است، پنج دقيقه ديگر بخوابم. پنج دقيقهاش مىشود يک ساعت و گاهي هم ممکن است نمازش قضا بشود. او براي نماز بيدار شد، اما مسامحه کرد، چون مالک اراده خودش نيست.
براي اينکه انسان بخواهد مالک اراده و ذهن خودش باشد، بايد چشم و گوش خود را کنترل کند. اين آسانترين راه است.
غضّ بصر
حضرت در اين فراز ابتدا روي چشم تکيه مىکنند. غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ. يا فَمَضَوْا غَاضِّينَ أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ. مضمون اين دو عبارت (حکايت نوف و نهجالبلاغه) يکي است؛ اما عبارتها و کيفيت بيان فرق مىکند. يکي از ويژگيهاي شيعيان اهلبيت اين است که چشمشان را کنترل مىکنند. وقتي مىخواهند به چيزي نگاه کنند و خيره شوند، ابتدا فکر مىکنند که آيا خدا اجازه مىدهد يا نه؟ نگاه کردن به آن حلال است يا حرام؟ آنهايي که خالصتر هستند و مراتب تقوايشان بالاتر است به اين هم اکتفا نمىکنند؛ بلکه مىگويند اين نگاه کردن من فايدهاي دارد يا ندارد؟ آنان تنها به اينکه حلال و مباح باشد اکتفا نمىکنند. اگر ديدند فايده ندارند، مىگويند: چيزي را نگاه مىکنم که فايده داشته باشد، مثل قرآن و حديث. چرا چيزي را ببينم که مرا دعوت به گناه مىکند؟ بنابراين، شيعيان کساني هستند که به اين دو کار همت دارند: اول کنترل چشم؛ دوم کنترل گوش. اگر اين دو امر را سعي کرديم کنترل کنيم، آنوقت مىتوانيم در مقام عبادت و اطاعت کم نگذاريم و چيزي را که فهميديم خدا دوست دارد کوتاهي و مخالفت نکنيم. اما مادامي که چشم و گوش ما، يله و رها هستند و هر جا و به هر چه که بخواهند نگاه يا گوش مىکنند، هيچوقت بر اراده و ذهنمان مسلط نمىشويم. به هنگام مطالعه، دلمان اين طرف و آن طرف مىرود. يک ساعت به کتاب نگاه مىکنيم، اما يک سطر هم مطالعه نکردهايم. يا چون سلام نماز را داديم يادمان مىآيد که داشتيم نماز مىخوانديم. بايد از کلمه، کلمه نماز بهرهمند شويم. نمىدانيم نماز چه اکسيري است. اما آنهايي که مزهاش را چشيدهاند بسيار نقلها گفتهاند. يکي از اساتيد که هم اکنون نيز حيات دارند مىفرمودند که اگر سلاطيني که دنبال لذتهاي دنيا هستند مىفهميدند که نماز چه لذتي دارد، از سلطنت صرف نظر مىکردند! ما چه مىفهميم؟ «إِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ»6: گويي يک بار سنگيني است براي ما.
اگر بخواهيم از اين نماز استفاده کنيم بايد بتوانيم ذهن خودمان را کنترل کنيم و اگر بخواهيم توجه داشته باشيم، بايد چشم و گوش را کنترل کنيم. اين سادهترين راه است. فقط تمرين مىخواهد. وقتي انسان مىبيند که چيزي است که گوش دادن به آن مضر است، يک موسيقي حرام، غيبت، تهمت يا يک حرف بيهوده است، محل را ترک کند، اين خيلي مشکل نيست. اما اينکه انسان بخواهد هر چه دلش مىخواهد به ذهنش بيايد و هر چه نمىخواهد به ذهنش نيايد، اين کنترل دشوار است. وقتي انسان آن قدرت را پيدا مىکند که از چشم و گوشش مواظبت کند، از گناهان هم چشم مىپوشاند؛ غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ؛ مصداق کامل اين کلام امير مىشود. آن جايي که در اختيارشان است گوششان را در راهي به کار مىبرند که دانش سودمندي برايشان حاصل شود. يا اگر مىبينند چيزي فايده ندارد، علمي هم به آنها اضافه نمىشود، گوششان را صرف اين کار نمىکنند و به دنبال چيزي مىروند که فايده داشته باشد.
البته همانطور که بيان شد اينها مراتب دارد و معنايش اين نيست که اگر کسي جايي رفت و صحبت از علمي نبود، گوشهايش را ببندد که هيچ صدايي نشنود. در واقع، اضطراراً شنيدن و دانستن چيزهايي براي زندگي لازم است. برخي چيزها مقدمهاي براي تحصيل علم نافع هستند. وقتي انسان مىخواهد درس بخواند بايد مسافرتي کند يا از خانه خارج شود تا سر کلاس درس برود و به حرف استاد گوش دهد. بنابراين، کارها و مقدماتي که لازم است، ديدن و شنيدن دارد. اينها مسلماً مطلوب است و جزء مقدمات عبادت مىشود و ثواب دارد. اما اگر انسان سراغ آموزشها و کارهاي حرام برود، آن قدمي هم که بر مىدارد، مقدمه گناه است. پس، بهترين راه براي اينکه ما بتوانيم صفات شيعيان را در خودمان به وجود بياوريم، کنترل چشم و گوش است.
وفّقنا الله و اياکم انشاء الله.
--------------------------------------------------------------------------------
1 ر.ک. خطبه همام در وصف متقين
2 . كهف / 6.
3 . آلعمران / 20.
4 . نساء / 125.
5 . نحل / 78.
6 بقره / 45.
بسيج دانشجويي دانشگاه علم و صنعت در نامهاي سرگشاده خطاب به ميرحسين تأكيد كرد: با 600 تخلف ثبتشده در زمان نخستوزيري و 8 سال سكوت در برابر قانونشكنيهاي دوران اصلاحات چگونه دم از قانونگرايي ميزنيد؟
به گزارش فارس متن نامه بسيج دانشجويي دانشگاه علم و صنعت خطاب به ميرحسين موسوي به شرح ذيل است:
قصد نوشتن چنين نامهاي را نداشتيم اما شرايط و اوضاع انتخابات و نامزدهاي آن به گونهاي پيش رفت كه ما را به نوشتن اين نامه وادار كرد. نطقهاي انتخاباتي و شعارهاي نامزدها به گونهاي رقم خورد كه دانشجويان بسيجي دانشگاه علم و صنعت ايران، به عنوان پاسداران گفتمان امام و انقلاب و سربازان خميني كبير و جانشين خلفش به اين نتيجه رسيديم تا سؤالاتي را با شما به عنوان كانديداي رياست جمهوري دوره دهم، مطرح كنيم تا درباره برخي نكات تاريك و مبهم موضع گيريهايتان توضيحاتي را ارائه دهيد.
نكات و ابهامات بسيار است كه مجال گفتن همه آنها نيست و تنها مشتي را به عنوان نمونهاي از خروار در زير بيان مي كنيم:
1-ماجراي سكوت 20 ساله شما ديگر به موضوع روز تبديل شده است اما بازهم دوست داريم درباره آن صحبت كنيد شايد نكات جديدي دستگيرمان شد.
درباره سكوت خود سخنان متفاوت و بعضاً ضد و نقيض گفتهايد، گاهي گفتهايد خبرنگاران به سراغم نيامدند، در جايي ديگر گفتهايد نظراتم را به مسئولين دادهام و در جايي گفتهايد در دوران سكوت شما همه چيز بر وفق مراد بوده و مشكلي وجود نداشته است و امروز چون ساختارها به هم خورده است احساس تكليف كرده و پا به ميدان انتخابات گذاردهايد.
اما هيچ كدام از اين استدلالها ملت حزبالله را قانع نميكند كه شما در طي 16 سال دوران سازندگي و اصلاحات و در مقابل له شدن مردم زير تورم 48 درصدي سال 73 و در مقابل اقدامات ساختارشكنانه اصلاحطلبان سكوت كردهايد.
جناب آقاي موسوي!
پس حتما تحصنهاي سياسي، پروژه عبور و مرور و انسدادهاي سياسي، خروج از حاكميت، حاكميت دوگانه ، ماجراي هجده تير، قتلهاي زنجيرهاي، بحرانهاي خودساخته 9 روز يك بار، فرستادن انديشه حضرت امام(ره) به موزههاي تاريخ،خشونت طلب بودن امام حسين(ع)، اهانت به معصومين، قراردادهاي ننگين نفتي دولتهاي هفتم و هشتم، تخلفات گسترده اقتصادي دولت خاتمي كه شما مشاور آن بوديد و جزوه 1000 صفحهاي آن كه در اختيار شماست و.. همگي بر وفق مراد شما بوده است و شما نه تنها آن را به ضرر اسلام و انقلاب نميدانستيد بلكه به سهم خود نيز گامي شايسته در آن راستا برداشتهايد.
جناب آقاي مهندس موسوي!
رياست جمهوري خصوصا در ايران كاري سخت و طاقت فرساست و نياز به صبر و تحمل و گاهي سوختن و ساختن دارد.،اما اين مولفه مهم در شخصيت شما ديده نشده است.
حتما سالهاي نخست وزيريتان را به ياد داريد كه خواستار تعطيلي تنها روزنامه منتقد خود بوديد، در آن زمان و در شرايطي كه كشور دچار شرايط بحراني جنگ بود، شما به علت مسائل كم اهميت بارها تا مرز استعفا پيش رفتيد تا اينكه در مرتبه آخر كه استعفاي خود را بدون اطلاع حضرت امام(ره) و مسئولين رسانهاي كرديد، امام عظيم الشأن راحل را از خود رنجانديد به طوري كه ايشان خطاب به شما فرمودند:
"نخست وزير محترم نامه استعفاي شما باعث تعجب شد، حق اين بود كه اگر تصميم بدين كار داشتيد، لااقل من و يا مسئولان رده بالاي نظام را در جريان ميگذاشتيد. در زماني كه مردم حزبالله براي ياري اسلام فرزندان خود را به قربانگاه ميبرند ، چه وقت گله و استعفاست. " (صحيفه نور ج 21 ص 124)
پس از گذشت بيست سال هنوز تغييري نكردهايد و تاب شنيدن صداي حتي منتقدين خود را نيز نداريد. نمونه آن را در دانشگاه تهران شاهد بوديم كه با انتقاد دانشجويان با حالتي قهرگونه تصميم به ترك جلسه گرفتيد. به راستي اگر جلوي چشمانتان عكستان را آتش بزنند چه ميكنيد؟ آيا با اين روحيه ميخواهيد در برابر منتقدان خود و در جبههاي بزرگتر و مهمتر، در مقابل استكبار جهاني بايستيد؟
امروز چه تضميني ميدهيد كه در مقابل سختيها و فشارهايي نظير كنفرانسهاي ژنو و يا دانشگاه كلمبيا كه عزت ايران اسلامي به رخ جهانيان كشانيده شد، از مواضع انقلاب عقب نشيني نكنيد؟
3-جناب آقاي موسوي، شما خود را مقلد امام و شاگرد مكتب او ميدانيد و مدام سعي ميكنيد از امام بگوييد، اما به ما حق بدهيد درمواضع شما كمي ترديد كنيم. چرا كه امام فرمودهاند: " هر وقت ديديد دشمنان اسلام از مواضع و عملكرد شما حمايت ميكنند در كار خود شك كنيد " و نيز فرمودهاند: "من در طول نهضت و انقلاب به واسطه سالوس و اسلام نمايي بعضي افراد، ذكري از آنها كرده و تمجيدي نمودهام كه بعد فهميدم از دغل بازي آنان غافل شدهام. آن تمجيدها در حالي بود كه خود را به جمهوري اسلامي متعهد و وفادار مي نماياندند و نبايد از آن مسائل سوءاستفاده شود و ميزان در هركس حال فعلي اوست " (وصيت نامه سياسي الهي ج 21 ص 206)
و احتمالا شنيدهايد كه گروههاي اپوزيسيون داخلي و خارجي، رسانههاي ضد انقلاب خارجي و شايد در آينده اي نه چندان دور سردمداران آمريكا از شما حمايت ميكنند و براي شما و شعارهايتان هورا ميكشند! آيا اين مسئله شما را به ياد صحبتهاي حضرت امام(ره) نمياندازد و يا اينكه اصولا امام گرايي شما فقط ترفندي تبليغاتي است؟
4-گفتهايد "هولوكاست مسئله ما نيست "اين جمله امام را خواندهايد كه فرمودهاند : "دستورات قرآن كريم براي مقابله با توطئه كفر جهاني و پشتبباني از ملت محروم فلسطين و افغانستان و لبنان و بستن سفارت اسرائيل در ايران و اعلان جنگ با اين غده سرطاني و صهيونيزم جهاني و مبارزه با نژاد پرستي بوده است "(صحيفه نور ، جلد 20، صفحه 116) آيا بازهم ميگوييد هولوكاست مسئله ما نيست؟
آقاي موسوي! اگر فرض كنيم هولوكاست مسئله ما نيست، فلسطين كه مسئله ما هست . يا شايد در اين هم شك داريد؟ اگر به آزادي قدس شريف اعتقاد داريد حتما ميدانيد كه مسئله امروز فلسطين معلول هولوكاست است. آيا به نظر شما هم ، تاوان هولوكاست ساختگي را، مردم مسلمان فلسطين بايد پس بدهند؟ چرا عدهاي كه در زمان جنگ نابرابر 22 روزه و در عين مظلوميت رزمندگان مقاومت اسلامي، آنان را تروريست معرفي كردند، امروز دعوت كنندگان شما به دانشگاهها هستند؟
شما واقعه ژنو را افتضاح ناميدهايد و آن را براي ماهيت جمهوري اسلامي خطرناك دانستهايد اما بايد به عرضتان برسانيم كه نظر حضرت امام(ره) چيز ديگري است، آنجا كه ميفرمايند: "ما چه بخواهيم و نخواهيم صهيونيستها و آمريكا و شوروي در تعقيب ما خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبيمان را لكه دار نمايند.بعضي مغرضين ما را به سياست اعمال نفرت و كينه توزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار ميدهند و با دلسوزيهاي بيمورد و اعتراضهاي كودكانه ميگويند جمهوري اسلامي سبب دشمنيها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است كه چه خوب است كه اين سؤال پاسخ داده شود كه ملت هاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصا ملت ايران در چه زماني نزد غربيها و شرقيها احترام و اعتبار داشتند كه امروز بي اعتبار شدند؟ "( صحيفه نور ، جلد 21، صفحه...) بنابراين ماجراي ژنو نه تنها افتضاح نبود بلكه برگ زريني در تاريخ انقلاب است و حتي اگر به اظهارات مقامات اسرائيلي پس از اين واقعه توجه ميكرديد آنها نيز ژنو را صحنه پيروزي جمهوري اسلامي دانستند.
5-گفتهايد به جريان آزاد اطلاعات معتقديد، گفتهايد، با مردم صادق هستيد و همه مسائل را به آنها ميگوييد، آيا بهتر نيست كمي راجع به مسئله مك فارلين با آنها صحبت كنيد و كمي صداقت خود را نشان دهيد.
6-در مورد مسئله جنگ تنها سوال ما اينست كه چه كسي جام زهر را به امام نوشاند؟ و چه كسي بود كه با ندادن امكانات براي ادامه جنگ امام را وادار به پذيرفتن قطعنامه كرد؟ علت عدم تأمين بودجه لازم براي تجهيز رزمندگان در سالهاي انتهاي جنگ چه بود؟
7-گويا گفتهايد با نهضت آزادي فقط اختلاف سليقه دارم. آيا نظر امام (ره) هم اختلاف سليقه بود يا اختلاف عقيده ؟ در اين مورد بهتر است ما هيچ نگوييم و تنها توجه شما را به صحبتهاي حضرت امام خميني (ره) در مورد نهضت آزادي جلب كنيم:
" پرونده نهضت آزادي و همينطور عملكرد آن در دولت موقت اول انقلاب شهادت ميدهد كه نهضت به اصطلاح آزادي طرفدار جدي وابستگي كشور ايران به آمريكاست... به حسب امور بسيار ديگر نهضت به اصطلاح آزادي صلاحيت براي هيچ امري از امور دولتي يا قانون گذاري يا قضايي را ندارند... نهضت آزادي و افراد آن از اسلام اطلاعي ندارند و با فقه اسلام آشنا نيستند. نتيجه آن كه نهضت به اصطلاح آزادي و افراد آن چون موجب گمراهي بسياي از كساني كه بي اطلاع از مقاصد شوم آن هستند ميگردند بايد با آنها برخورد قاطعانه شود و نبايد به رسميت شناخته شوند " (صحيفه نور، ج 22 ص 384)
8-با سهم خواهان احزاب و گروههاي سياسي چه ميكنيد؟ آيا با قدرت و شجاعت دست رد به سينه آنها ميزنيد يا ترجيح ميدهيد بدون ايجاد تنش با آنها مسالمت آميز برخورد كنيد. گفتهها و كردار شما در ماه هاي اخير حكايت از مورد دوم دارد اينكه ميخواهيد همه را از خود راضي نگه داريد و در اين ميان حتي با گروهك غير قانوني نهضت آزادي، فمنيست ها، سازمان مجاهدين انقلاب كه پس از صدور بيانيه در حمايت از توهين كنندگان به مقدسات ديني، از سوي جامعه مدرسين حوزه علميه قم نامشروع خوانده شد، روابط گرم و صميمانه برقرار كرده ايد.
9-چگونه اين روزها دم از قانون گرايي ميزنيد؟ شايد بهتر باشد 600 مورد تخلف دولت شما را در دور اول نخست وزيريتان از قانون اساسي برايتان يادآوري كنيم. و يا حتي سكوت شما كه در واقع مهر تاييدي بر قانون شكني هشت ساله دوستان اصلاحطلبتان بود را به يادتان بياوريم. آقاي مهندس موسوي، شاهد آن هستيم ،افرادي كه روزگاري ياران غار آقاي خاتمي بودند اكنون به دور شيريني به نام مير حسين موسوي جمع شدهاند، حتما به ياد داريد كه همينها بودند كه بعد از پيروزي آقاي خاتمي نه تنها سيرآب از قدرت نشدند بلكه از خاتمي عبور كردند، به راستي ميخواهيد پايههاي دولت خود را در باتلاق اين افراد امتحان پس داده بنا كنيد؟ شما در جايي گفته بوديد كه "من سوار اسبي نميشوم كه خاتمي از آن پياده شده و هر كس ديگري هم قبلاً سوار آن شده عاقبت به خير نشده است "اما در عمل چيز ديگري مشاهده ميشود.
10-شنيدهايم كه شما در اين ميان با بعضي از افراد تندروي جريان فمنيسم ديدار داشتهايد! افرادي كه سركردهشان شيرين عبادي و نهايت آمال و آرزويشان براي احقاق حقوق زنان، پيوستن جمهوري اسلامي ايران به كنوانسيون رفع كليه تبعيض عليه زنان است كه حداقل 97 مورد اشكال فقهي و قانوني به آن وارد شده است. بماند كه تا چه حد با عرف و فرهنگ ما متضاد است و شان اين نامه بالاتر از اين است كه به تك تك مصاديق آن اشاره شود. البته مطمئنا شخصي در جايگاه شما بدون شناخت كافي در جلسه با چنين افرادي حاضر نميشود و نيز بهتر ميدانيد كه به هنگام انتخابات ديدارها و جلسات افراد معناي خاص خود را ميدهد. گرچه اعلام حمايت شما نيز جاي ابهامي باقي نميگذارد. جناب آقاي موسوي!دراين خصوص براي روشن شدن اذهان عمومي چه توضيحي داريد؟ افكار و آراي آنها نزد نخست وزير سابق جمهوري اسلامي و مدعي پيروي از خط امام (ره) امروز چه جايگاهي دارد كه منجر به چنين جلسه و نتيجهاي شده است؟همان آرا و عقايدي كه ميرفت تا ارزشهاي زن مسلمان رابه ضد ارزشهاي غرب بفروشد.
ما ذيل اين نامه، از شما دعوت ميكنيم در اين دانشگاه حضور يافته و به سؤالات ما دانشجويان دانشگاه علم و صنعت پاسخ بدهيد تا پيروان حقيقي راه حضرت امام(ره) در اين برهه از تاريخ ايران اسلامي مشخص شوند و افرادي نتوانند بعد از سالها بيتفاوتي، با نام امام عظيم الشأن راحل(ره) به خود مشروعيت بخشند. در ضمن به منظور اينكه زمان پاسخگويي براي شما معين باشد و اذهان عمومي قادر به قضاوت باشند فرصت يك هفتهاي را براي پاسخ شما به اين دعوت تعيين ميكنيم.
بنقل از رجا نیوز
فروتنی
در جلسات گذشته درباره عبارتهای « مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ » مطالبی بیان شد. اما از دیگر صفات شيعيان يا متقين اين است که: مشي و راه رفتن آنها متواضعانه است: «وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ ». اکنون پرسش این است: در چه ابعادي باید از اين موضوع صحبت کنيم؟ چرا حضرت در اینجا تواضع را به «مشي» نسبت دادهاند؟
«تواضع» يعني فروتني. یعنی اینکه آدمی کوچکي خود را درک کند و فروتن باشد، در برابر تکبر و بزرگي کردن. حال، ممکن است این حالت در راه رفتن، در سخن گفتن و حتی در رفتارهاي ديگر باشد؛ اما میبینیم که در اينجا به راه رفتن نسبت داده شده است. به نظر میرسد، نکتهاش اين است که بيشترين حالتی که جلوههاي تواضع و نیز تکبر در آن ظهور ميکند، راه رفتن انسان است. البته از کيفيت سخن گفتن هم پيداست یا ساير رفتارها هم ميتواند نشانهاي از تواضع يا تکبر را داشته باشد، اما آنچه از همه ظاهرتر است و با يک نگاه میتوان تواضع یا تکبر کسی را حدس زد، همين راه رفتن او است. در قرآن کريم درباره «مشي»، دو آيه داريم. خداوند در سوره اسراء، تعدادي از حکمتهاي خود را براي پيغمبر اکرم(ص) بيان فرموده که بعضي از آنها ايجابي و بیشتر آنها نیز سلبي است. خداوند ميفرمايد: « وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً * كُلُّ ذَلِكَ كَانَ سَيٍّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا »1؛ اين حکمتها را خداي متعال در شب معراج به پيغمبر اکرم(ص) وحي فرمود، ازجمله اينکه در روي زمين به صورت «مرح» راه نرو.

سرمستی
«مرح» واژهاي است که ما در فارسي معادل آن را نداريم. یعنی بايد با چند لفظ، بار معنايي آن را بيان کرد. به نظر میرسد، «مرح» معناي شدت سرور و فرح را دارد؛ اما بهترين واژهاي که در فارسي بتواند اين حالت را منعکس کند کلمه «سرمستي» است. گاهی در قرآن از «فرَح» و «فرِح» بودن نکوهش شده است. البته مراد، مطلق شادي و حتی مطلق شاديِ مذموم نيست. بلکه منظور، آن حالت شادي افراطي است که توأم با غفلت است و آدم را از خدا و ياد خدا و حقايق غافل ميکند. بنابراین، بهترين واژهاي که میتواند به درستی اين حالت را بيان کند، کلمه «سرمستي» است. و به راستی که يک آدم سرمست است که به هيچ چيز توجه و اعتنا ندارد. اين معنا در مرح تضمين شده است. شاهد هم اين است که وقتي در آن آيه خطاب به پيغمر اکرم(ص) ميفرمايد: « وَلاَ تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحًا »، سپس اين جمله را اضافه ميکند: « إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً ». این عبارت در مقام تعليل است؛ یعنی ما ميگوييم به حالت «مرح» راه نرو، براي اينکه تو نه از نظر طول به کوهها ميرسي و نه از نظر قدرت و قوت ميتواني زمين را بشکافي!
مختال فخور
همچنین، در سوره و آیهای دیگر، حضرت لقمان به فرزندش ميفرمايد: « وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا »2، و در ادامه میفرماید: « إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ ». یعنی، متکبرانه راه نرو؛ براي اينکه خداوند آدم متکبر و فخرفروش را دوست نميدارد. پيداست که در معناي « وَلَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا » معناي تکبر تضمين شده است. یعنی «مرح» با « إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ » مناسبت دارد.
بنابراین، پيداست که حالت تکبر و تبختر، در راه رفتن خود را نشان ميدهد. آنجا که آدمي گردنفرازانه راه ميرود، گويا ميخواهد به اندازه کوهها بلند شود، ميگويد: هر قدر خودت را بکشي به اندازه کوه نميشوي: « إِنَّكَ ... لَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً » و آنگاه که قدمها را محکم به زمين ميزند و متبخترانه راه ميرود، ميگويد: اينقدر که به خودت باد ميکني و مینازی، زمين را که نميتواني بشکافي! براي چه اينقدر پايت را روي زمين فشار ميدهي؟
بنابراین، به کسی که از روي تکبر، گردنفرازانه راه برود و به خود فشار بياورد، ميفرمايد: «لَا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا »، اما در برابر این رفتار، از ویژگیهای شیعیان اين است که: «مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ»، یعنی متقين گردنفرازانه راه نميروند؛ بلکه متواضعانه گام برمیدارند و چون کسی به آنها مینگرد، ميفهمد که در وی نشانی از تکبر، فخرفروشي، سرمستي و غرور نیست.
یک پرسش
اما برای عبارت «مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ»، بحث دیگری نیز میشود مطرح کرد. پرسش این است: تواضع براي چه ممدوح و خوب است؟ البته اين بحثها براي ما که در فرهنگ اسلامي و شيعي بزرگ شده و رشد کردهايم، يک پرسش لغو است، مثل اينکه بگويند روشنایی چراغ چه خوبيای دارد؟! اين از واضحات است و همه ما ميدانيم. ولي با توجه به اينکه فضای فرهنگ جهاني، فضای شکاکيت و نسبيگرايي و... است، و کمابيش ذهن جوانهاي ما به خصوص دانشجويان و کساني که با رسانههاي گروهي غربي سر و کار دارند، با اين پرسشها پریشان ميشود، لازم است بحثهایی مطرح و پاسخهايي داده شود. همچنانکه دیده میشود، امروزه در مغربزمين، واضحترين واضحات، هم در زمينه باورها و هم در زمينه ارزشها مورد تشکیک واقع ميشود. مسائلي که در زمينههای هستيشناسي و ارزشها براي ما چون آفتاب روشن است، آنها در آن تشکيک ميکنند. همانطور که ميدانيد، در 2 قرن اخیر، تحولاتي در اخلاق غربي پيدا شده است که سبب وارونه شدن نظام ارزشي شده است. برای نمونه به دو مورد اشاره ميشود:
اخلاق قدرت
يکي از فيلسوفان معروف آلمانی به نام نیچه گفته است: چه کسي راست گفتن و ترحم و مهرباني کردن را نیکو دانسته است؟ اين مسایل را ضعفا، بيچارگان و کشيشهاي حامي آنها درآوردهاند که از سوی محرومين حمايت شوند و از جانب پولدارها و زورمدارها آزار و اذیتی نبینند، وگرنه دليلي ندارد که آدم به ديگران مهرباني و کمک کند! همچنین، وی ميگويد: اگر به ضعيفهاي جامعه رسيدگي نشود، آنان مريض و تلف ميشوند و از بين ميرود، ولي اساساً چرا باید آنان در جامعه بمانند؟ بگذاريد کسانی که کاري از آنها بر نميآيد، مريض و لاغر هستند، کسانی که بيعرضه هستند، بميرند! چرا باید به اینان رحم کرد؟ او معتقد است اساس همه ارزشها قوت است و انسان بايد تلاش کند تا زور و قدرت پيدا کند. اخلاق مسيحيت مبتني بر ضعف است، پس ما بايد آن را دگرگون کنيم و اخلاق قوت را جایگزین آن کنيم. يکي از نمونههاي تحولي که در مغربزمين پيدا شد و به زودي گسترش پيدا کرد، همین گرايشهاي نازيستي متأثر از تفکر نیچه است. نازيسم و فاشيسم و... از تفکر نيچه و امثال نيچه تغذيه شده است.
اخلاق جنسی
نمونه دیگر، یک نظام ارزشی است که اثرش بيشتر در دنيا منعکس شده است و هماکنون نیز دنيا را ميسوزاند و آن نظریه «فرويد» است. وی گفت بسياري از بيماريهاي رواني در اثر سرکوب شدن غرايز بهوجود ميآيند. در این میان، ريشه و اصل همه غرايز را غريزهی جنسي ميداند و معتقد است براي اينکه انسان مبتلا به بيماريهاي رواني نشود، بايد انسانها را از همان ابتدای نوجواني آزاد گذاشت تا غريزه جنسيشان را به هر صورتي که ميخواهند ارضا کنند؛ وگرنه اين غريزه سرکوفته ميشود و به صورتهاي مختلف، از قبیل: اضطراب، ترس و افسردگي و ... درميآيد. به عقیده وی، براي اينکه جوانهاي جامعه سالم بمانند، بايد از همان ابتدا اجازه دهند تا غريزه جنسيشان به طور کامل ارضا شود. بالطبع، این نظر با روحیه جوانها بسیار سازگار بود و به زودي مورد قبول آنان قرار گرفت و تحول عظيمي که در ارزشهاي اخلاقي اروپا و در مغرب زمين اتفاق افتاد تا حد بسیاری متأثر از اين نظریه فرويد بود.
حرف حساب
جای تأمل است که چگونه نظریههای يک نفر دنيا را به آتش ميکشد. وقتي از ناحيه يک تفکر غلط احساس خطر ميشود، بايد دانشمندان و فرهيختگان برای مبارزه با آن زحمت بکشند. ابتدا باید پيشگيري کرد تا این افکار وارد جامعه نشود. ولي از آنجا که ديگر رسانهها جايي را براي تأمين امنیت باقي نگذاشته و همهجا نفوذ دارند، دیگر نميتوانيم پيشگيري کنيم. پس لازم است دست کم برای درمان آن همت کنيم. ما ميتوانيم با حرف منطقي جوانان خود را از اين شک، دست کم در حد ذهني، خارج کنیم و پاسخی شایسته و قانع کننده به آنها بدهیم.
توجیه ادبی
به هر حال، این پرسش نیز مطرح میشود که به راستی براي چه تواضع خوب است؟ در کتابهاي ادبياتمان، مثل کتابهای سعدی، اشعار، پند و اندرزهایی داریم که نکات لطیف را برای ما توجيه خطابي کردهاند که بسيار ارزشمند و نافع بوده و اساساً فرهنگ ما را اينها ساخته است. ولی متأسفانه محروم بودن نسل کنوني ما از اين ظرافتها و جايگزين کردن حرفهاي بیهوده به جاي حرفهاي حکمتآميز، جوانهاي ما و نسل موجود و بالطبع، نسلهاي آينده ما را از نتايج خوب اين فرهنگهاي خودي محروم کرده است. باید توجه داشت: برخی از مفاهیم، گاهي با تشبيهات و بيانات خطابي است که آدم از شنيدن آنها خوشش ميآيد، اما خيلي پايه استدلالي عقلي و محکمي ندارد.
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!
برای مثال، آدم متواضع به زمينهاي دشت و کوهپايه تشبيه ميشود. ميگويند وقتي کشاورزي کشتزارهایش را آبياري ميکند، کشتزارهایی بیشتر آب میخورد که در جايي گود باشد. اما اگر کشتزاری در جاي بلندي باشد، آب به آن نخواهد رسید. آدم متواضع نیز همانند آن زميني است که در ارتفاع پايين قرار گرفته باشد که چون فيض جاري شود، به او ميرسد و او را سيراب ميکند. اما آدم متکبر که گردنش را بلند گرفته است، اگر رحمت خدا هم نازل شود، شامل او نميشود. اين تشبيه، تشبيه ادبي و زيبايي است؛ ولي باید بدانیم اين کافي نيست براي اين که آدم بتواند در برابر نيچه بگويد که تکبر بد و تواضع خوب است.
اینکه بگوییم که همه از انسان متواضع خوششان ميآيد، چه توجیه عقلی دارد؟ هستند کسانی که بگويند ديگران ميخواهند ما متواضع باشيم تا سوار ما شوند و از ما بار بکشند! نميخواهيم کسی از ما خوشش بيايد؛ ما به لذايذ زندگي خود میاندیشیم، ديگران ميخواهند خوششان بیاید یا بدشان بيايد.
آیا برای همه قانعکننده است که بگوييم آقا کاري کن که مردم تو را دوست بدارند؟ آیا نمیگوید: ميخواهم 70 سال مرا دوست نداشته باشند؛ کسي که از قدرت و پول لذت میبرد، کاري ندارد که ديگران خوششان بيايد، يا بدشان بيايد. آیا ديکتاتورهاي عالم نميدانند که مردم آنها را دوست ندارند؟ مسأله اینجاست که آنان از قدرتطلبي خود لذت میبرند و به دشمني مردم اعتنایی نميکنند و ميگويند: مردم هر چه ميخواهند فحش بدهند. پرسش این است: اینکه در اسلام اينقدر روي تواضع تکيه و از تکبر مذمت شده است، چه سري دارد؟ آیا اين حرفها که: آدم از اين خوشش ميآيد و از آن بدش ميآيد، يا مثل زمين پست و بلند است، توجيهگر اهميتي میباشد که اسلام به مسأله تکبر و تواضع داده است؟
توجیه اسلامی
بر اساس منطقها، فرهنگها و نظامهاي ارزشي رايج دنيا، این آموزهها خيلي قابل توجيه نيست. اما بر اساس بينش اسلامي که نظام ارزشي آن هم مبتني بر بينش و جهانبيني آن است، اين امور قابل توجيه است. اساساً بينش اسلامي بر اين مبتني است که هدف از آفرينش انسان اين است که بنده بودن خود را درک کند و آن را به منصه ظهور برساند و از راه پرستش و بندگي خدا به قرب الهي نائل شود؛ چراکه: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»3. باید گفت متقابلاً آنچه منشأ همه بدبختيها ميشود، چيزي است که با بندگي نميسازد و همانا آن، انانيت است. اینکه آدم احساس کند نيازي به غير از خودش ندارد، حتي به خداي متعال، سرمنشأ تمام بیچارگیهاست. چنین آدمی در مقابل خدا هم کرنش و خضوع نمیکند. مپندارید که این حالت فقط مخصوص کفار است، بلکه اشخاص ضعيفالايمان هم به اين بیماری مبتلا هستند. بايد مقداری دل خود را بکاويم و ببينيم در عمق دل ما چه چيزهایي هست. بسیار شگفتآور و ناگوار است که آدم در برابر خداوند، بزرگي بفروشد. قرآن از این افراد به عنوان منافق ياد ميکند. در سوره منافقون آمده است: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ»؛ به آنان گفتند: بياييد تا پيغمبر براي شما استغفار کند، باشد که خداوند گناهان شما را بيامرزد، «لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَكْبِرُونَ»4 آنان سرشان را برگردانده، مستکبرانه اعراض ميکنند! يعني، ما چه احتياج داريم که پيغمبر براي ما استغفار کند؟! اگر بايد استغفار کنيم، خودمان این کار را انجام میدهیم. اين همان روح استکبار است. کسر شأنش میشود که پیامبر برای او آمرزش بخواهد، و در مرحلهی بعد، کسر شأنش میشود که از خدا آمرزش بخواهد، و بعد هم ميگويد: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى»5
روح استکبار
قرآن در ادامه میفرماید: اگر 70 بار هم براي اينها استغفار کني، خدا اينها را نخواهد بخشيد: «سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ»6. «إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّهی فَلَن يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ»7. اين حالت استکبار است و کمابيش در ما هم هست: گاهی آدم چیزی را نمیداند یا مسیری را بلد نیست، اما پرسیدن را برای خود ننگ میداند و نمیتواند بگوید نمیدانم. یا مطلبی را از استادی یاد گرفته است، نمیتواند اقرار کند که من اين مطلب را از فلاني ياد گرفتهام. اينها همه نمونههايي از روح استکبار است که در آدميزاد وجود دارد. پیامبران آمدهاند که همه اينها را از ما بزدايند تا بندهای خالص شويم و بفهميم همه چيز از خداست و ما در همه چيز و در همه حال، به خدا احتياج داريم. البته درک این مسأله بسیار مشکل است. بسیارند کسانی که میگویند: چون ثروت دارم به خدا احتياج ندارم. به قارون ميگويند: مقداري از اين پولهايت را در راه خدا بده و بگذار ذخيره آخرتت شود؛ ميگويد: اين پول را با زحمت و فکر خودم به دست آوردهام، ميخواهيد از من باج بگيريد؟ «إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِندِي.»8
احترام به پدر و مادر
به راستی چند نفر را سراغ داريد که همه چيز را نعمت خدا بدانند و از خودشان چيزي نبينند. ما بايد ياد بگيريم، تمرين کنيم و توجه داشته باشيم تا اين حالت استکبار از ما گرفته شود. تواضع، آسانترین راه است. ابتدا برای این کار، «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهی»9؛ در مقابل پدر و مادر بال ذلت را بگستران. برخی از ما وقتي درس خواندیم و در جامعه عنوانی پیدا کردیم شرایطمان تغییر میکند. اگر پدرمان سواد نداشته باشد، ننگ میدانیم که به او احترام کنيم. سواد ندارد؛ اما پدر توست. تو وجودت را از او داري. خداوند پس از توصیه به بندگی ميفرمايد: «وَ قَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا»10 یا «أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ»11. توجه کنید: نمیگوید: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَ اشكر لِوَالِدَيْكَ»، بلکه میفرماید: «أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ» آیا اگر در خیابان با پدر بیسواد خود همراه شدیم، حاضریم به او احترام کنیم؟ يا بهگونهای راه ميرویم که مردم خيال کنند او نوکر ما است؟
مطلوبیت تواضع در اسلام
سرّ مطلب اين است که تواضع در اسلام به این دلیل مطلوب است که تمرين بندگي است. براي اينکه بفهمي خودت هيچچيز نداري. اين را همه ميفهمند که پدر در وجود یافتن ما واسطه بوده است. همه پدر و مادرها براي بچههايشان بسیار زحمت کشيدهاند و کمک کردهاند تا آنها رشد کنند و این را همه ميفهمند که بايد سپاس آنها را به جا آورد، ولي باز میبینیم که احساس غرور، بزرگي و فخرفروشي از اين مهم مانع ميشود. استکبار و غرور سدي ميشود بين انسان و بين ارزشهاي متعالي و قرب خدا. اين سد را بايد شکست. دست پدر و مادر را باید بوسید، باید يک قدم عقبتر از آنان راه رفت. در روايات آمده که بياجازه پدر ننشينيد.
بازگشت به اصل خویش
اما حالا فرهنگ جهاني دربارهی پدر چيست؟ پدر در این فرهنگ همیشه بدهکار است. در این فرهنگ مادی، اساس خانواده متلاشي ميشود. همه شنيدهايد که وضع خانوادهها در مغربزمين چگونه است و چطور در حال اضمحلالاند. اگر میخواهيم اينطور نباشيم، بايد ارزشهاي اسلامي خودمان را زنده کنيم و باید به این ادبها متأدب باشيم و عمل کنيم. در اسلام داريم که حتي نسبت به ضعيفترين افراد جامعه و حتي نسبت به بچهها هم باید احترام بگذاريد. حقیقت این است: وقتي آدم بداند از خودش چيزي ندارد، به چه چيز ميخواهد بنازد؟ کودکان نیز بنده خدا هستند و خداوند آنان را دوست دارد؛ چراکه هنوز آلوده به گناه نشدهاند. اما وقتي فرهنگ اسلامی نباشد، هیچ ارزش و احترامی برای هیچکس نیست. همانا اين تفاوت دو فرهنگ و دو نظام ارزشي است که يکي مبتني بر امیال، خواستهها و هوسها است و دیگری مبتني بر بينش الهي است. آنگاه که این تفاوتها را فهمیدیم، براي تواضع، ارزش ديگري قائل ميشويم. به عبارت دیگر، تواضع ميشود راه خداشناسي و خداپرستي. تا زمانی که برای تواضع تمرين نکنيم، نميتوانيم بندگي خدا را درست بهجا بیاوریم و روزی دچار مشکل خواهیم شد. همانطور که وقتی به منافقين گفتند: بياييد پيغمبر براي شما استغفار کند، گفتند: نه. شايد ديده يا شنيده باشيد که برخی از کسانی که آلوده به شبهات هستند حتي در مقابل ضريح بعضي از امامزادهها يا حتي در مقابل ضريح حضرت معصومه(س) که ولينعمت ما است، خضوع نمیکنند. اين حالت همان روح تکبر است. بهانه آنان هم اين است که ما بتپرست نيستيم و حرفهاي وهابيها را ميزنند.
ریشه این مطلب این است که آدم خودخواه، ننگ میداند که در برابر یک انسان دیگر، به خصوص انساني که زنده نيست، خضوع کند. این تواضع همان چيزي است که شيطان بسیار از آن بیزار است و انسان میباید همان را بيشتر زنده کند.
کارکرد تواضع
خطبه قاصعه اميرالمؤمنين، یکی از طولانیترین خطبههای نهجالبلاغه است که در نکوهش مستکبران و گردنکشان است. حضرت در آن خطبه ميفرمايد: « وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَهی بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ.»؛ شما با دشمني سر و کار داريد که در برابر شما صفآرايي کرده است. آری، ابليس و جنودش در مقابل شما لشکرکشي کردهاند و ميخواهند شما را به جهنم ببرند و برای اینکار قسم هم خورده است: « فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ »1 اینک چيزي که ميتواند شما را از دام شيطان نجات دهد، سلاحي باشد در دست شما و سنگري باشد بين شما و بين شيطان، همانا تواضع است: « اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَهی بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ.»
بنابراين، ارزش تواضع کردن برای ما بسیار بيشتر از آن ارزشي است که در نزد عاقلان است. عدهای پشتوانه نظام اخلاقيشان این است که عقلا آنان را مدح ميکنند. اما پشتوانه نظام اخلاقی اسلام اين است که انسان به خدا نزديک ميشود. اگر آدمی اخلاق اسلامي را رعايت کند، ميتواند راه تقرب به خدا را بپيمايد و اگر اين راه را نرود، هيچوقت نميتواند به آن هدف عالي که براي آن آفريده شده است برسد.
پنج شنبه اين هفته ، زودتر از هميشه به خانه آمدم تا بتوانم ساعات بيشتري را در كنار خانواده باشم تلويزيون هم روشن بود ابتدا كانال 3 فيلمي را پخش كرد ، فيلم درباره ي مرد رواني اي بود كه افرادي را بيهوش مي كرد و سپس داخل تابوت مي گذاشت و سپس آنها را دفن مي كرد ، وقتي آن بدبخت بهوش مي آمد خود را در قبر و درون تابوت مي ديد و اينگونه كشته مي شد ! بعلت خشونت زياد و ترسناك بودن از نيمه هاي فيلم فرزندم را از ديدن فيلم محروم كردم و طفلك مجبور شد سراغ كار ديگري برود. در ادامه ، فيلم كانال يك شروع شد ، اين فيلم درباره ي آزمايشهاي علمي دانشمندان بود كه باعث شده بود حشرات كوچكي مثل ملخ و عنكبوت و ... بعلت جهشهاي ژنتيكي بيش از اندازه بزرگ و خطرناك شوند و به انسانها حمله كرده و آنها را كه در يك فروشگاه بزرگ اسير شده بودند يكي يكي به فجيع ترين شكلي مي كشتند و مي خوردند يا در بدن آنها تخم گذاري مي كردند ! در اين ميان هم زن كريه و رواني اي هم بود كه نقش يك انسان مذهبي را بازي مي كرد . اين زن آنقدر نفرت انگيز بود كه هر آن منتظر كشته شدنش بودم و هنگامي كه كشته شد از ته دل خوشحال شدم ! در نهايت عده اي از روشنفكرها ! هم كه به حرفهاي اين زن گوش نكرده بودند و نمي خواستند با ماندن در فروشگاه و سكون و بي تحركي اسير حيوانات شوند و قصد فرار از آن مهلكه را داشتند بعلت تمام شدن بنزين ماشين نتوانستند فرار كنند و مرد راننده مجبور شد همه ي افراد ماشين از جمله فرزند كوچك خود را با قساوت تمام بكشد و خود را هم تسليم حيوانات وحشتناك كند ! لااقل اگر فيلم ترسناك كانال 3 پايان خوشي داشت اين فيلم پايانش هم تلخ و سياه و نفرت انگيز بود و بخاطر همين بعد از اينكه از نيمه هاي فيلم قبلي فرزندم را محروم كرده بودم از نيمه هاي اين فيلم هم نگذاشتم همسرم ادامه فيلم راببيند ! دقايقي بعد فيلم كانال 2 شروع شد . همگي مامنتظر بوديم تا لااقل اين فيلم را در كنار هم ببينيم اما با شروع اين فيلم هم كه گويا محصول كشور ژاپن بود ديدم در گوشه ي صفحه ي تلويزيون علامت (13 - ) نوشته شده !!! از شدت عصبانيت تلويزيون را خاموش كردم و اين بار خودم را هم از ديدن اين فيلم محروم كردم ! ايها الناس شما قضاوت كنيد ، اگر اين شكل فيلم پخش كردن خودكشي نيست پس چيست ؟! من از جناب ضرغامي سؤال مي كنم ، آقاي ضرغامي اگر اشتغالات سياسي ! و ديدارهاي لابد غيرتبليغاتي ! اجازه ي كنترل مستقيم اين موارد را به شما نمي دهد لااقل از زيردستان خود بخواهيد اين موارد را كنترل كنند ، و اگر از مضرات پخش دائم اينگونه فيلمها بر روح و روان اجتماع اطلاع نداريد لااقل با عده اي روان شناس مشورت كنيد شايد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
مسئلهای که امروز در مراکز علمی و دانشگاهی دنیا مطرح میشود و دست کم دو قرن است که دهها کتاب در این زمینه نوشته شده، ارتباط اخلاق با دین است. در این مجال، مناسب است به اندازهای که لازم است، در اینباره صحبت کنیم.
ما وقتی میخواهیم درباره موضوعی بحث کنیم، باید در واژههایی که در عنوان آن مسئله به کار میرود، دقت کنیم. به نظر میرسد این پرسش که چه رابطهای بین اخلاق و دین است، پرسش سادهای باشد؛ اما وقتی دقت کنیم، خواهیم دید اینگونه نیست. درباره این مسئله، پرسشهای دیگری نیز مطرح است: اخلاق یعنی چه؟ دین یعنی چه؟ کدام دین؟ کدام اخلاق؟ کدام نظریه اخلاقی و کدام مکتب اخلاقی؟
اخلاق دینی
همانطور که دیدیم، بحث بسیار گسترده است و برای پرداختن به آن به چندین جلسه نیازمندیم. اما در این مقال، با توجه به محور اصلی مباحث مطرح شده، به اجمال میتوان گفت: چون ما دین را به معنایی ميگیریم که منطبق بر دین اسلام شود، آنگاه میگوییم دين سه بخش دارد: عقاید، اخلاق، و فقه و دستورات عملی( قوانین). اگر دین را به این معنا بگیریم، اخلاق هم به معنای اخلاق هنجاری، یعنی صفات خوب و بد، یا قدری گستردهتر، بهمعناي صفات و رفتارهای خوب و بد است. در واقع، وقتی دین را دارای سه بخش عقاید، اخلاق و فقه میدانیم، به این معناست که اخلاق با دین ارتباط جزء و کل دارد. يعني همانطور که مرحوم مدرس میفرمود: سیاست ما عین دیانت ماست، در اینجا هم ما باید بگوییم اخلاق ما عین دیانت ماست، زيرا اخلاق بخشی از دین است و شاید براساس حدیث: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ» (مستدركالوسائل، ج 11، ص 187، باب استحباب التخلق بمكارم الأخلاق) از یک جهت اهمیت فوق العادهای هم داشته باشد.
به هر حال، در این نگرش، اخلاق بخشی از دین است. ولی مسئله این است: آنهایی که این پرسش را مطرح میکنند، اخلاق و دین را به معنایی که گفتیم، نمیگیرند. درست است که ما اخلاق را بخشی از دین دانستیم؛ اما وقتی آن را تحلیل و تفسیر کنیم، خواهیم دید که آن «اخلاق دینی» است، و اخلاق دینی بخشی از کل دین است. در واقع، آنهایی که این پرسش را مطرح کردهاند که چه رابطهای بین اخلاق و دین است، منظورشان اخلاق دینی نبوده است. مراد آنان اخلاقی است که در علوم عقلی به صورت بحث آزاد و با صرف نظر از اعتقاد یا عدم اعتقاد به دین مطرح میشود.
اخلاق میتواند به دو معنا، دینی باشد: نخست، به معنای اینکه منظور از دین محتوای کتاب و سنت و به تعبيري، «ما انزل الله» باشد. در اینجاست که میتوان گفت: در ما انزل الله، عقاید، توحید، نبوت، امامت هست، اخلاق هم وجود دارد. به عبارتی در کتاب و سنت، هم معرفي کارهای خوب و بد است، و هم دستورات عملی فقهی وجود دارد. بنا بر اين تعريف، وقتي میگوییم اخلاق دینی است، یعنی جزء «ما انزل الله» است. اخلاق به معنای دیگري هم میشود گفت ديني است: وقتی ما بخواهیم بگوییم کاري یا صفتي اخلاقاً خوب است یا بد، از چند راه میتوانیم استدلال کنیم. یک راه استدلال بر آن از طریق منابع دینی است. يعني چون قرآن و روایات گفتهاند فلان کار یا صفت خوب است، نتيجه ميگيريم که خوب است. طبق اين اصطلاح، اخلاق دینی یعنی اخلاقی که دلایل آن، دلایلي دینی و تعبدی است. پس، ما به دو معنا اخلاق دینی داریم و به هر دو معنای آن، اخلاق جزئی از دین است. اما آنکه در محافل آزاد علمی دنیا مطرح است، صرف نظر از اینکه ما میگوییم اخلاق دینی داریم یا نداریم، این است که: آیا اخلاق به معنای عام آن، نیازی به اعتقادات دینی دارد؟ بنابراین، پیداست که
بنيادهاي فلسفي اخلاق
به هر حال، اخلاقی هم که آنان میگویند، تنها اخلاقی نیست که در اسلام معتبر است یا با ادله شرعی اثبات میشود؛ بلکه هر چیزی که عاقلان عالم خوبی و بدی آن را میپذیرند، جزء اخلاق است. اما پرسش این است: آیا پذیرفتن این خوبی و بدی، متوقف بر پذیرفتن دین است، یا با صرف نظر از دین هم ما میتوانیم بگوییم اخلاقا
به عبارتی دیگر، آیا انسانی که به هیچروی اعتقاد به دینی ندارد، میتواند بگوید من اخلاق خوب را دوست دارم، آنرا کسب کردهام، و خوشاخلاق هستم، یا تنها وقتی میشود گفت کسی اخلاقش خوب است که قلباً ایمان بالله و اعتقاد به روز قیامت داشته باشد؟ مسئله اینجاست، وقتی پرسش به این صورت مطرح میشود، پاسخ آن کار آسانی نیست. ما باید دوباره بازگردیم به اینکه این نظام اخلاقی، بر اساس کدام مکتب در فلسفه اخلاق تبیین شده است.
تاکنون صحبت از اخلاق هنجاری بود، یعنی این که بگوییم کار یا صفت خوب و بد چیست، اما بحث دیگری هم هست و آن، این است که اصلاً خوب بودن یعنی چه؟ چگونه میشود که ما صفتی را خوب میدانیم؟ چه دلیلی داریم که راست گفتن خوب است؟ آیا خوبي راستگويي استثنا هم دارد؟ و این خوبي و بدی بر چه مبنایی است؟ همانطور که میدانیم، این بحثی است که به فلسفه اخلاق مربوط میشود که رشتهای از فلسفههای مضاف است و امروز در دنیا طرفداران بسیاری دارد. این رشته در ایران نیز به برکت شهید مطهری بسیار گسترش یافت و کتابهای بسیاری هم در این زمینه نوشته شد. یکی از مباحث اصلی فلسفه اخلاق این است که به چه دلیل و ملاکی یک کار خوب يا بد است؟ در اینجا بحثهای بسیاری هست که باید تفصیل آنها را در مدرسه مطرح کرد. ولی به آن مقدار که احتیاج به تبیینهای فنی و فلسفی نداشته باشند، اشاره میکنم:
ارزش اخلاقی و عواطف انسانی
بعضی معتقدند: وقتی، برای مثال، میگوییم راست گفتن خوب است و دروغ گفتن بد است، یا تواضع خوب است
بنابراین، این یک مکتب اخلاقی است که اساس ارزشهای اخلاقی آن، احساسات، عواطف و تمایلات انسانها است. اما آن ارزشهایی که عمومیت داشته باشد، میشود ارزشهای اخلاقی ثابت که گاهی این ادراک عمومی را ادراک فطری مينامند. از نظر دینی، اين عقیده را نه میتوان قبول کرد و نه میتوان رد کرد. مواردی است که احساسات ما با چیزی موافق است و در دین هم قبول است؛ اما بعضی کارها مورد علاقه و تمايل انسان است ولي مورد قبول دین نیست.
ارزش اخلاقی و قراردادهای اجتماعی
یک مبنای دیگر این است که ارزشهای اخلاقی قراردادی است و به هیچروی، مبنایی چون احساس فطری عام در کار نیست. به این ترتیب که وقتی مردم میبینند چیزی برای زندگیشان خوب است، میگویند این کار یا صفت خوبی است و اگر روزی شرایط و سلیقهشان تغییر کرد، میگویند بد است. این امر در تاریخ بسیار رخ داده است، به خصوص اینکه گاهی ارزشها در مدت کوتاهی تا 180 درجه تغییر کردهاند. در کشوری که دست کم در پنجاه سال پیش، رفتارهایی بسیار زشت بوده و نسبت دادن آن رفتار به کسی از بدترین فحشها به شمار میآمده، امروز از رفتارهای مطلوب آن جامعه شده و بعضی نیز به آن افتخار میکنند! استدلال آنان این است که خوبی و بدی نسبی است. در هر زمان، چون مردمي قرارداد میکنند چیزی خوب باشد و فعلاً از آن خوششان میآيد، در مجموع میگویند خوب، و چون بدشان آید، میگویند بد. اين خوبي و بدي حتی در احساسات و عواطف عام انسانی هم ریشهای ندارد. در این نظر، اخلاق نسبی و تابع قرارداد است. میدانیم که این نظر در دین مردود است و آشکار است که با دین تباین دارد.
ارزش اخلاقی و برهان عقلی
نظریهپردازان دیگری معتقدند: احکام اخلاقی تابع احکام عقلی است و پایههای عقلی دارد؛ چراکه عقل است که قضاوت قطعی و قابل استدلال برهانی دارد. اين بدان معناست که عقل انسان بر اساس استدلالی منطقی به قضایایی اخلاقي منتهی میشود که قابلیت این را دارند که بر آنها برهان اقامه کنند و خود آنها نیز در برهان به کار میروند. اما آیا ما چنین قضایایی داریم؟ آیا اخلاق از این قبیل است یا نه؟ حتی بین صاحبنظران مسلمان هم در اين زمينه اختلافاتی هست. شاید دیده باشید که بعضي در نوشتهها و بحثهایشان اشاره کردهاند که چون مسائل اخلاقی اعتباری هستند، قابل اقامه برهان نیستند. نیز، چون اعتباری هستند، نمیتوانند به عنوان مقدمه برهان اخذ شوند.
ارزش اخلاقی و عقل عملی
نظر دیگری وجود دارد مبني بر اين که ما میتوانیم قضایای اخلاقی را به صورت برهانی در بیاوریم و برهان عقلی هم بر آن اقامه کنیم. کسانی که این نظر را دارند، معتقدند: در مقام استدلال، برای بیان پایه عقلانی اخلاق، میبایست به خدا و قیامت اعتقاد داشت. یک فیلسوف معروف آلمانی به نام کانت، که شخصیت برجستهای در فلسفه غرب است، در باب اخلاق به این مسئله قائل است که عقل عملی میتواند حسن و قبح افعال و صفات را درک و بر آنها استدلال کند. وی ميگويد: لازمه اعتقاد به ارزشهاي اخلاقي، سه اعتقاد است: اعتقاد به خدا، اعتقاد به جاودانگي نفس و روح، که لازمهاش اعتقاد به معاد است.
وی ميگويد: ما وقتي ميتوانيم ارزشهاي اخلاقي را ارزشهاي ثابت عقلي بدانيم که معتقد باشيم خدايي هست و روح انسان نیز بعد از اين عالم باقي ميماند و نتيجه اعمالش را خواهد ديد. يعني، خداوند نتيجه اعمالش را به او خواهد داد و پاداش و کيفر ميکند. کانت ميگويد: اگرچه کسي که کار اخلاقي انجام ميدهد، نبايد انتظار پاداش داشته باشد؛ بلکه کار را فقط بايد به خاطر خوبياش انجام دهد (وگرنه کارش اخلاقي نيست)، ولي کسي که کار اخلاقي انجام ميدهد، بايد با ديگران فرق کند. بايد پاداش داشته باشد و نتيجه آن بر افعالش مترتب شود. پس، يک ضامني ميخواهد که بتواند اين نتيجه را به او بدهد. به عبارتی دیگر، بايد عالمي باشد که اين پاداش در آن تحقق پيدا کند. برای مثال، میتوان کسي را که يک نفر را کشته است، مجازات کرد. اما اگر هزار نفر را کشت چه؟ اين دنيا گنجايش کيفر او را ندارد. آیا میتوان او را هزار بار اعدام کرد؟ يکبار که اعدام شود، میمیرد و این فقط ميشود کيفر يک گناهش.
ارزش اخلاقي و اعتقاد به خدا و معاد
پس، ما بايد به عالمي بسیار گستردهتر از اين عالم معتقد باشيم که گنجايش پاداش و کیفر همه اعمال خوب و بد را هر قدر که سنگين باشد، داشته باشد. بنابراین، باید روح انسان بعد از مرگ باقي باشد تا بتواند آن پاداشها و کيفرها را دريافت کند. حال، اختصاص آن پاداشها و کيفرها هم بايد توسط کسي باشد که قدرت عطای آنها را داشته باشد. آنچه مسلم است، انسانها از عهده این کار برنمیآیند؛ چراکه در همين دنيا هم ميبينيم چقدر حق و ناحق ميشود. بنابراین، کسي بايد باشد که اين قدرت داشته باشد و البته عادل باشد و پاداش هر کسي را آنطور که استحقاق دارد به او بدهد. پس، بايد معتقد به خدا باشيم. به اين ترتيب، يک رابطه منطقي ميان اخلاق و دين برقرار می شود؛ دين هم يعني اعتقاد به خدا و قيامت: آمنا بالله و باليوم الآخر.
اين يکي از مکاتب اخلاقي معروف دنيا است. مبتکر و نظریهپرداز آن خود یک مسيحي است و نظريات فلسفياش در دنيا و در فضاهاي علمي و فلسفي بسیار مؤثر است. او معتقد است اگر بخواهيم احکام اخلاقي را با عقل اثبات کنيم، و منشأ آن تنها احساسات و عواطف يا قراردادهاي اجتماعي نباشد؛ بلکه بر اين باور باشيم که ارزشهاي اخلاقي امور ثابتي هستند و مردم بخواهند يا نخواهند اين احکام را دارند، بايد این مکتب را قبول کنیم. برای مثال، عدل يعني حق هر کسي را بايد به او بدهند. هيچکس نيست که اين اصل را نفي کند. هيچ استثنا هم ندارد. همچنین، ظلم هم يعني حق کسي را پايمال کنند. هيچکس نميتواند بگويد اين استثنا دارد. یعنی هيچ ظلمي خوب نيست و هيچ عدلي بد نيست. اين حکم ثابت عقلي است. مردم قبول داشته باشند يا نداشته باشند، خوششان بيايد يا بدشان بيايد، حتي با صرف نظر از احکام دين، عقل انسان، يا بهتر بگوییم فطرت انسان، این را درک ميکند (البته، بستگي دارد که فطرت چگونه معنا شود).
اخلاق و ايمان
از نظر کانت، ما وقتي ميتوانيم احکام عقلي در اخلاق داشته باشيم و آنها را برهاني کنيم و با مقدمات برهاني به اثبات برسانیم که به خدا و قيامت (به تعبیری خلود نفس) معتقد باشيم. به اين ترتيب، اينگونه مکاتب اخلاقي ارتباط تنگاتنگي با بخش عقايد دين دارند. اینکه بیان شد دين سه بخش دارد: عقايد، اخلاق و احکام، و اخلاق جزء دين ماست، به اين معنا بود که جزء عقايد نیست. بلکه اخلاق يکي از اين سه بخش و درکنار عقايد است. اما وقتي کانت ميگويد اخلاق با دين ارتباط دارد، معنايش اين است که اثبات ارزشهاي اخلاقي و اعتقاد عقلي به وجود ارزشهاي مطلق در اخلاق بدون اعتقاد به خدا و معاد نميشود. بر اساس این نظر، اگر اين اعتقاد نباشد، اخلاق هم وجود نخواهد داشت. برای مثال، اگر به کسی بگويید راست بگو تا عاقلان تو را مدح کنند. او ممکن است بگوید من به هیچوجه نميخواهم عاقلان مرا مدح کنند. آنها هرچه دلشان ميخواهد تقبيح کنند! بسياري از فجّار ميدانند که مردم به سبب رفتار ناپسندشان به آنها فحش ميدهند، حتي مجازات ميشوند و به زندان ميروند؛ ولي میبینیم که به خاطر لذت و سود آني که ميبرند، باز هم آن کار ناپسند را انجام ميدهند. باز اگر به او بگوييد راستگویی منفعت دارد. ممکن است بگويد: من از یک دروغ منفعت بسیاری کسب میکنم، چرا راست بگويم؟ وقتی این دروغ را بگويم، ميلياردها تومان پول گيرم ميآيد، بهترين دختر را به من ميدهند، رياست يک طايفهاي را کسب میکنم، يا رييس جمهور ميشوم! آيا فقط برای اینکه يک منفعت عامي در جامعه پيدا شود و قدری هم سهم من گردد از يک دروغ صرفنظر کنم؟ چرا بايد منفعت نقدي راکه با دروغ بهدست ميآورم فدا کنم؟! اگر بگوييد دروغگويي کار زشتي است، ميگويد زشت يعني چه؟ بهراستی چه دليل عقلي داريد که به اين فرد بگوييد، دروغگویی کار بدي است و نبايد آنرا انجام دهد؟ ما چگونه ميتوانيم براي او اثبات کنيم که اين کار بدي است؟
به عقيدة کانت، اگر کسي به خدا و ابديت معتقد نباشيد، هيچ دليل عقلي نداريم که به او بگوييم کاري را که دوست داري و براي تو منافعي هم دارد انجام نده. وقتي ميتوانيم به کسي بگوییم اين کار اخلاقاً بد است و نتيجهاش کيفر ابدي است که وی به خدا ایمان داشته باشد. در این صورت است که میتوان آگاهانه مذمت مردم را هم پذیرفت. در استدلالهاي کانت، مناقشاتي هست که میبایست در مدرسه دربارة آنها بحث شود؛ چراکه نظرات وی با همه ابتکارات و زيباييهایی که دارد، اشکالات فلسفي هم دارد. اما در نظام ارزشي و اخلاقي اسلام، بيان عميقتری وجود دارد.
ارتباط منطقي ارزش اخلاقي با عقايد
با صرف نظر از نظرات مطرحشده، ما ميتوانيم نظريهاي بر اساس مباني اسلامي ارایه دهیم که عقلاني بودن ارزشهاي مطلق اخلاقي را اثبات کنیم، بدون اينکه به دليل تعبدي استناد کنيم. به عبارتی دیگر، بگوييم اين کار عقلاً خوب است و بايد انجام بدهيم؛ نه اينکه بگوييم چون آيه قرآن و حديث بوده باید آن کار را انجام دهیم. یعنی بتوانیم براي اينکه اين کار حسن اخلاقي يا وجوب اخلاقي دارد، دليل عقلي بياوريم.
ما معمولاً در سنت علمي حوزوي خود، اخلاق را فقط به صفات و ملکات منحصر میکنیم و ميگوييم در علم اخلاق، از ملکات خوب و بد، يعني از صفات ثابت بحث میشود. در اخلاق نميگوييم حکم مسئله انفاق چیست، چراکه اين مسئله فقهي است. در اخلاق از ملکات و صفات ثابت مانند سخاوت بحث ميکنيم. اما در محافل علمي دنيا اخلاق اعم از اين است. یعنی مطلق ارزشهاي رفتاري و کارهاي اختياري مدنظر است. بهعبارتی، هر کار اختياري که خوب يا بد است را داراي ارزش اخلاقي میپندارند. سخن ما اينست که ميتوانيم ارزشهاي اخلاقي را به عنوان مطالبي برهاني، مبتني بر يقينيات و بديهيات، و با صرف نظر از ادله تعبدي اثبات کنیم. از اینرو، معتقديم ارتباط اخلاق با اعتقادات ديني به صورت يک ارتباط منطقي صحيح، قابل تبيين خواهد بود.
مطلوبيت فطري کمال
هر انساني فطرتاً طالب کمال خود است. اين مسئلهای نيست که بگوييم چون یک امر خوبی است، من ميخواهم کامل شوم. گاهی ميگوييم تحصيل کمال خوب است. اين یک حکم اخلاقي میشود. ولي برای مثال، آیا شما فکر ميکنيد انساني پيدا شود که بگويد من دوست دارم جاهل محض باشم و هيچ ندانم؟ اگر چنين کسي باشد، ميگويند وی را به بيمارستان رواني راهنمایی کنید. به یقین آدم عاقل چنين حرفي را نميزند. فطرت انسان طالب فهم و کشف حقيقت است. فطرت انسان حقيقتجو، کنجکاو و علمدوست است. اين حکم فطري است. همچنین انساني را پيدا کنيد که بگويد من سعادت را نميخواهم و از خوشي بدم ميآيد. در واقع اگر کسي چنين حرفي زد، قواي عقلياش دچار مشکل است. مگر ميشود کسي از خوشي بیزار باشد؟ «خوشي»، يعني اين که آدم از چيزي خوشش ميآيد، و اگر کسي بگويد من از خوشي بدم ميآيد، تناقض است. اين جمله، جملة غلطي است. نه اينکه بگوييم خوش بودن يک خوبي اخلاقي دارد، نه؛ بلکه يک ضرورت وجودي است. يعني آفرينش ما بهگونهای است که نمیتواند غير از اين باشد. و البته اين مسئله، يک مسئله برهاني هم هست.
ارزش اخلاقي و ضرورت بالقياس
بنابراين، هيچ عاقلي نميتواند انکار کند که ما فطرتاً طوري آفريده شدهايم که نميتوانيم خوشي و کمال را نخواهيم. به همين دليل است که اگر کسي عيبي داشته باشد، سعي ميکند عيب خود را بپوشاند. هيچکس از عيب داشتن خوشحال نميشود. همه دوست دارند کمال و علم داشته باشند. پس، اينکه ما طالب کمال هستيم يک بحث اخلاقي نيست؛ بلکه مسئلهای فرااخلاق است. يک بحث هستيشناسانه و يک ضرورت وجودي است. همة تلاشهايي که ما در زندگي ميکنيم، براي اينکه است که بیشتر به کمال برسيم. اما در اينکه کمال چيست و از چه راهي ميشود به آن رسيد، غالبا اشتباه ميکنيم و میپنداریم کمال در اين است که آدم ثروت بيشتر داشته باشد، در جامعه بيشتر به او سلام کنند، وقتي وارد ميشود احترامش کنند، دستش را ببوسند، و...
بهراستی که ما در اشتباهیم. اگر بفهميم که کمال و سعادت حقيقي انسان چيست و از چه راهي بايد به آن رسيد، به مطلوب دست یافتهایم. اما آن فرمولي که به ما نشان میدهد که چه کاري يا چه صفتي موجب رسیدن ما به کمال و سعادت است، به اصطلاح طلبهها، حاکي از ضرورت بالقياس است، يعني براي رسيدن به سعادت و کمال، انجام دادن اين کار ميشود واجب. به عبارت ديگر، تو که فطرتاً طالب کمال و سعادت هستي، اگر بخواهي به آن برسي، بايد اين کار را انجام دهی. اين استدلال منطقي است، ولی برهان ميخواهد که اثبات کند انجام دادن اين کار موجب کمال و سعادت ميشود. بنابراين راه این است: بايد هر چيزي را که ميخواهيم برايش ارزش قائل شويم، اول ثابت کنيم در کمال و سعادت ما دخالت دارد. در اين صورت است که در تشخيص کارهايي که بايد انجام دهيم به بیراهه نمیرویم.
وحی، مددکار عقل
سعادت مفهومي است که در قرآن هم به آن تکيه شده است: فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ . وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُواْ فَفِي الْجَنَّةِ ، میفرماید: سعادت حقيقي در بهشت است. بنابراین، هر چيزي براي ما اثبات کند کمال و سعادت حقيقي چيست و راه رسيدن به آن کدام است، ميشود همان نظام ارزشي که مورد قبول اسلام است. اگر عقل ما رسيد و برهان اقامه کرديم، اين ارزشهاي اخلاقي با دليل عقلي اثبات میشود، و اگر عقلمان نرسيد يا فرصت پيدا نکرديم و تنها به دليل نقلي و تعبدي اکتفا کرديم، منتي است که خدا بر ما گذاشته است: إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ ،
حاصل، اينکه اخلاق وسيلهاي است براي رسيدن به کمال و سعادتي که فطري انسان است. چون ما مصداق کمال و سعادت را قرب خدا و رسيدن به نعمتهاي ابدي در بهشت ميدانيم، پس اخلاق ما منطقاً با دين و عقايد ما ارتباط دارد. گفتيم: اخلاق يا صفت خوب يعني چيزي که آدم را به سعادت ميرساند. حال، سعادت کدام است؟ دين ما ميگويد سعادت در قرب به خداست. پس، اگر ما اين اعتقاد ديني را نداشتيم، نميتوانستيم اثبات کنيم چه چيزي خوب و چه چيزي بد است. تا هدف مشخص نباشد، ابزار و وسيله مشخص نميشود. بنابراين، اخلاق اگر بخواهد با برهان عقلي ثابت شود، متوقف است بر اعتقادات ديني که در اعتقاد به خدا و قيامت خلاصه ميشود. حال، اگر بخواهيم با صرف نظر از برهان عقلي، از راههاي تعبدي استفاده کنیم، به نبوت نیازمندیم. چرا که اگر بخواهيم با صرف نظر از عقل، راه مطمئن ديگري بيابيم، باید از راه وحي باشد. پس بايد به نبوت هم معتقد باشيم. بنابراین، اخلاق ديني ما يعني همان که از راه نبوت و وحي اثبات ميشود، و اخلاق عقلاني ما با اعتقاد به توحيد و معاد سر و کار دارد. آنچه کانت گفت که اخلاق متوقف بر اعتقاد به خدا و قيامت است، درست فهميده بود. شايد اين هم از همان تعاليم مسيحيت برايش باقي مانده بود و ميراثي از حضرت عيسي(ع) است. به هر حال، اين اصل را درست فهميده بود؛ اما در توجيه آن، راه منطقي و صحيحي را نپيمود. بنابراين، ما بايد به تبيين دينيـعقلاني ارزشهاي اخلاقيمان اهتمام داشته باشيم و سعي کنيم تا جایی که عقل ما راه دارد، برهان عقلي بر آنها اقامه کنيم. ویژگی این کار اين است که اگر ما با اين براهين اخلاقي، ارزشها را اثبات کنيم، درک درستی از استثنائات هم خواهیم داشت.
استثنائات اخلاقی
در اینجا مناسب است به این مطلب اشاره شود که کانت ميگويد: صفات اصلي اخلاق هيچ استثنا ندارد! برای مثال، به عقیده او فقط بايد راست گفت، در غیر اینصورت باید سکوت کرد. امکان ندارد راست گفتن بد باشد. از او سؤال کردند که اگر راست گفتن ما سبب کشته شدن شخص صالحي شود چه؟ ميگويد: به شما مربوط نيست! کسي که ميکشد کار بدي کرده است، شما بايد راست بگوييد. معروف است که اگر حيات پيامبري مرهون دروغ گفتن ما باشد، باید دروغ بگوييم و پيغمبري را نجات بدهيم. ما در روايات داريم که اگر مال مؤمني در خطر غارت است و ميتوان با يک دروغ آن را نجات داد، شما دروغ بگو و مال مؤمن را از ظلم نجات بده. اما کانت ميگويد: نه! شما حق نداريد دروغ بگوييد، اگر نميتواني راستش را بگويي، سکوت کن! اما اگر مجبور هستي که حرف بزني بايد حتماً راست بگويي، و اگر راست گفتي و هزار مفسده هم بر آن مترتب شد، شما مسؤول آن نيستي. اين نظريه کانت است.
ولی وقتي ما اثبات کرديم که خوب و بدي آن است که در کمال و سعادت انسان دخالت دارد، و از طرف ديگر فهميديم وجود پيغمبران در ميان انسانها چه نقشي در سعادت انسانها دارد، در هنگام خطر جاني براي آنان، بدون تردید دروغ میگوییم. بهراستی که هیچگاه مصلحت حفظ جان پيامبر با مفسدهاي که بر دروغ مترتب ميشود قابل مقايسه نيست. بنابراين، هيچ احتياجي به دليل تعبدي نداريم. عقل هر آدمي ميفهمد که اگر جان پيغمبر، امام و حتی يک مؤمن و انسان صالح بيگناهي با يک دروغ در امان میماند، باید اين کار را کرد. در اينجا راست گفتن خوب نيست. حتي اگر با دروغ گفتن، میتوانید دو مؤمن را آشتي دهيد بايد دروغ بگوييد و آنها را آشتي بدهيد. (اصلاح ذاتالبين). البته نباید مفاسد ديگري داشته باشد. اما چرا برای اصلاح ذاتالبين دروغ مطلوب است؟ براي اينکه این امر راه رسيدن به کمال و سعادت براي انسانها است. پس دروغ که موجب بدبختي انسانها ميشود و نميتواند مطلوب باشد، استثنائاتی هم دارد. البته شارع مقدس ما را وانگذاشته که با عقل خود اين استثنائات را تشخيص دهيم. در شرع مقدس اين استثنائات هم بيان شده است. حتي دربارة غيبت آمده است: غیبت کجا جايز است، کجا واجب است و کجا جايز نيست. دربارة اكل ميته، نص آيه قرآن راهنمايي کرده است که اگر حيات انسان متوقف بر آن باشد و هيچ راه ديگري نباشد، «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ» . در زمان اضطرار حتی «اکل ميته» هم مانعی ندارد. اگر جان يک انساني در خطر باشد و بايد گوشت مرده بخورد تا زنده بماند، بايد بخورد. خوردن گوشت مرده حرام است؛ ولي در چنين شرايطي بايد بخورد تا زنده بماند. در شرع مقدس و به خصوص در فقه شيعه، همه اینها به طور مفصل بيان شده است. البته همه اينها پشتوانه عقلي دارد و قابل تبيين عقلاني است؛ اگر ما عقلمان را درست به کار ببريم. انشاءالله خدا توفيق دهد از معارف ديني بهطورشایسته بهرهمند شویم.
حسین فدایی دبیرکل جمعیت ایثارگران و نماینده مردم تهران امروز در نطقی انقلابی به بررسی مشخصات ویژگیهای کانون فتنه پرداخت و شرایط امروز را با سالهای قبل از دولت نهم مقایسه کرد.
به گزارش رجانیوز، نطق فدايي كه با فريادهاي احسنت احسنت نمايندگان مواجه بود با تكبير و قرائت اين بيت شعر از او كه شكر نعمت نعمتت افزون كند، كفر نعمت از كفت بيرون كند به پايان رسيد. پس از پايان نطق فدايي روحالله حسينيان، ولي اسماعيلي، فريدون حسنوند، سوداني، حسين نجابت،ملكمحمدي نماينده دامغان، محمدي نماينده اردبيل، محمدي نماينده سلسله و سلفان با دبير كل جمعيت ايثارگران روبوسي كردند. در اين ميان فدایي با عبور از بين نمايندگان خود را به غلامعلي حدادعادل رسانده و با او دست داد. برخي از نمايندگان زن مجلس از جمله فاطمه آليا و فاطمه آجرلو از نطق فدايي تشكر كردند.
متن کامل این نطق در ادامه آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم پس از حمد و ثناي الهي و صلوات بر پیامبر اکرم(ص) و خاندان مطهرش سخن خویش را با جملاتی از حضرت امام خمینی(ره) شروع می کنم؛ «والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم»؛.... «والله قسم من با نخستوزيري بازرگان مخالف بودم»؛.... «والله قسم من، رأي به رياستجمهوري بنيصدر ندادم»؛.... «من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بستهام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پُر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحتتأثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آنرا با شوق و شور و شعف پخش ميكنند نگردند.(پيام معروف 6/1/1368، صحيفه امام، مجموعه آثار امام، جلد 21، ص 331 و 332)« جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدني نيست؛ جنگ ما جنگ فقر و غنا بود؛ جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد».
در جای دیگر فرمودند: «تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرالها بيفتد؛ تا من هستم نخواهم گذاشت منافقين اسلام اين مردم بيپناه را از بين ببرند،.... و اطمينان كامل دارم كه تمامي مردم در اصول همچون گذشته پشتيبان نظام و انقلاب اسلامي خود هستند». «پيام معروف امام(ره)معروف به منشور روحانيت 3/12/1367 ـ صحيفه امام، مجموعه آثار امام، جلد 21 ص284 و 286»
معتقدم ترسیم «ماجراي قدرتطلبان فتنهگر» و «افشاي كانون فتنه» برای جلوگيري از ثبت ناصحيح وقايع و تبيين مسائل پشتپرده و عبرتآموز ضرورتي است که اجمالاً بدان می پردازیم:
ترسيم آرايش سياسي كشور از ابتداي انقلاب به دو جناح چپ و راست بر اساس اصول و منطق صحيحي نبوده و مبتني بر ادبيات سياسي قبل از پيروزي انقلاب بود. چنانچه نه حضرت امام راحل و نه مقام معظم رهبری هیچگاه این دسته بندی را قبول نداشتهاند. اين تقسيمبندي با هدف صفآرايي کاذب و رودررو قرار دادن نيروهاي انقلاب برنامهریزی شده و کسانی كه بر آن پافشاري ميكنند به دنبال هدردادن فرصتهای ملی و مستهلک کردن ظرفیتهای عظیم نیروهای انقلاب اسلامی هستند. پشتپرده اين خطکشیها همواره جريانی انحرافي و افراطي به عنوان كانون اصلی فتنه وجود داشته که با پنهانسازي ماهيت اصلی خود، فضای بدبيني و بياعتمادي و اختلاف در بين نيروهاي انقلاب را دامن زده است. نگاهی به تاریخ عبرتآموز انقلاباسلامی نشان میدهد که اين كانون قدرت براي حفظ موجوديت خود از هیچ كوششي فروگذار نبوده و در مقاطع مختلف وقتی فضا را مساعد میدیده، با سلاح «هدف وسيله را توجيه ميكند» وارد صحنه شده و از طریق ایجاد تنش در جامعه، اختلاف افکنی و توطئه میان مردم و مسئولین، براي رسيدن به قدرت تلاش کرده و میکند. آنها موجسواران ماهری هستندکه همیشه بر سر سفره قدرت و جريان تأمين كننده آن حاضر و ناظر بودهاند و تنها در مقاطعی ناکام بودهاند که جریان اصیل انقلاب چون سد مستحکمی در برابر آنان ایستادگی کرده است. اين جريان قدرتطلب، از لايههاي مختلفی شکل گرفته که شاید در نگاه اول متضاد و در برخی اوقات ناهمگون به نظر برسد اما چون مهمترين هدف آنها قدرتطلبی و نفوذ در جریانات مختلف نظام و نفي ديگران است، متشكل شدهاند. موضع ما نسبت به آنان به عنوان يك جريان مستمری است كه خط انحرافی واحدی را دنبال ميكنند وگرنه عناصری که از روی اتفاق يا اشتباه يا غفلت و به صورت نقطهاي با اين جريان تلاقي داشته اند، مشمول این تحلیل نیستند.
البته ما عملکرد شخصيتها و جريانات هر چند محبوبی كه با ماهيت انحرافي و افراطي اين جريان آشنايي داشته اما با وجود مستقلنمایی خود، از اين جريان برای فشار آوردن و فضاسازی انتخاباتی بهره می گيرند نیز صحیح نمیدانیم. در این جریان انحرافی و فتنه گر تعدادی از مهرههای اصلي و مسئلهدار باند مخوف مهدي هاشمي معدوم، حلقه كيان، افراطیون جبهه مشاركت و سازمان مجاهدين، سردمداران و سرمایهگذاران روزنامههاي زنجيرهاي، مليمذهبيها، سكولارها و لائيكها، غائلهافکنان قتلهاي زنجيرهاي، سابقهداران از منافقين و ليبرالها، نهضتیها و افراطیون مدعی انقلابیگری که طراحان اصلی ایده کنارگذاردن نیروهای ارزشی و استحاله نظام در دوران دوم خرداد بودهاند، مشاهده میشود. طراحي پروژه «عاليجناب سرخپوش و خاكستري» از آستين همین جريان بيرون آمد و كار را به جايي رساند كه منجر به كناره گيري جناب آقاي هاشمي از مجلس ششم شد. حمایت از اقدامات براندازانه نظیر كنفرانس برلين، ماجراي كوي دانشگاه در تيرماه سال 78 و هدایت كودتاچيان از داخل وزارت کشور و نهاد مديريت اجرائي كشور با پشتيباني همين جريان صورت گرفت. اينان همواره چون پياده نظام استكبار جهانی به سركردگي آمريكا و انگلیس رژيم صهيونيستي دائماً با تئوريپردازی و ایجاد بلندگوهاي داخلي، اراده آنان را در قالب الفاظ و ادبياتي به ظاهر زيبا و روشنفكرمابانه و البته مرعوبانه، تبيين و تبليغ و زمينهسازي کرده و میکنند. در شرايطي كه استكبار جهانی با حداکثر ظرفيت، تهديدات خود را عليه نظام مقدسجمهوری اسلامی نشانه رفته است، اين جريان با علامتهايي كه ميفرستد و چراغسبزهايي كه ميزند، با القای فضای ناامن داخلي، اختلافات فرقهاي و قومي، متزلزل نشان دادن دولت، بحراني نشان دادن و اضطراري معرفيكردن شرايط داخلي كشور تلاش میکند، که بيشترين زمينه و خدمت را براي دشمنان ایران فراهم ميآورد. طراحي مدلهاي نرم براي فروپاشي نظام مانند حاكميت دوگانه، نهادهاي انتخابي و انتصابي، فشار از پايين چانهزني ازبالا، فتح سنگر به سنگر، فشار از بيرون و فروپاشي از درون، اعتصابات و تحصنهاي دستهجمعي مسؤولان، استعفاهاي گروهی و تهدید به خروج از حاكميت، علامتدادن به بيگانگان و سياهنمايي شرايط اقتصادي و سياسي كشور از شگردهاي اين جريان انحرافي و افراطي است.
ادعای تقابل گفتمان اصولگرايي با اصلاحات يا آزادي، از القائات و فتنههاي دیگر اين جريان است. مهندسي پمپاژ تنش و ناامني، منحرف کردن ذهن مسئولین از مشکلات اصلی مردم، پیادهسازی عمليات رواني و حرمتشكني نسبت به اصول و مقدسات اين ملت از جمله عصري پنداشتن دين، تاريخي انگاشتن وحي و کینهجویانه خواندن واقعه عاشورا، به موزه سپردن افكار امام و شهدا، زيرسوال بردن عصمت ائمه، شبهه در حدود اختيارات رهبري، تقسيمبندي نهادها به انتخابي و انتصابي براي ایجاد صفآرائي، تخريب شوراي نگهبان و نظارت استصوابي، تخريب سپاه و بسيج و تبلیغ جدايي دين از سياست، از دستاوردهاي اين جريان است. اينان بازیگران زبردستي هستند كه نكات ضعف بعضي موثرين را شناخته و با نفوذي كه در مراكز حساس داشتهاند براي هر كدام پروندهاي تشکیل داده تا در مواقع لزوم از آن برای مجبور کردن آنها به همراهی خود استفاده کنند. جذب عناصري كه روحيه گوشهگيري دارند يا به اصطلاح مورد بيمهري واقع شدهاند با وسوسههاي خناسانه و دمیدن نَفَس مسموم قدرتطلبي در آنان، از دیگر شیوههای این جریان انحرافی است. این جریان برای تامین روحيه افزونطلبانه، انحصارگرایانه و تماميتخواه خود، سه كانون «قدرت» و «ثروت» و «رسانه» را به آساني گرد هم آورده تا طرح جديد خود، برای القای ناكارآمدي مديريت اجرايي و ترسيم شرايط اضطراري و بحراني كشور از طریق سیاهنمایی و ترسیم فضای یأسآلود به اجرا بگذارد تا بر اساس آن القاء شود كه تنها راه نجات، «تشكيل دولت وحدت ملي» براي «نفي احمدينژاد» است.
اين شبكه اختاپوسي در بازی جدید خود با ماسک جدیدی که بر صورت نهاده، به دنبال يارگيري از جبهه رقيب است. بيحساب نيست كه شبكه عمليات رواني آنها به صورت گسترده و لحظهاي عمل ميكند. هر حادثهاي در گوشهاي اتفاق بيفتد به بهانه آن طنز و تمسخري عليه دولت و احمدينژاد ميسازند و طوفاني سهمگين از تحقير و تخريب عليه ايشان تدارك میبینند؛ غافل از اينكه «ومكروا و مكرالله والله خير الماكرين» و اينكه «عزت و ذلت از خداست». تدبير رهبري، بصيرت و وحدت و تبعيت ملت و تلاش و كوشش دولت خدمتگزار و مسئولين همچون گذشته تمامي دسيسهچینیها و فتنهافکنیهای آنان را نقش بر آب کرده و میکند.
امروز ملت بزرگ ايران مقتدرتر از همیشه در صحنه است و با كرامت و بزرگ منشي ذاتی خود، از كنار اين توطئهها با سرافرازي عبور كرده و ميكند. وما يادآور ميشويم كه: در ذات گفتمان اصولگرايي و هر عنصر اصولگرا، روحيه اصلاحطلبي نهفته است. اصولگرايي، گفتمان آحاد ملت ايران است و نه شعار یک حزب خاص؛ اصلاحات را در تسهيل و تسريع خدمترسانی به مردم ميدانيم و «نه» خودباختگي در برابر فرهنگ غربي و سازش با دشمنان ملت؛ اصلاحات را در هموار نمودن پيشرفت و عدالت ميدانيم «نه» تخريب اركان نظام و ساختارشكنی؛ اصلاحات را در تحقق سيره و روش حضرت امام(ره)و رهنمودهاي رهبري ميدانيم «نه» در سازش با دشمنان امام و شهداء و شادی جبهه استکبار اصلاحات را در رفاه و آسايش و امنيت آحاد ملت ميدانيم «نه» تزریق ناامني و يأس و اختلافافکنی در بین مردم؛ اصلاحات واقعي را در پيمودن راه امام حسين(ع)و شهداي كربلا ميدانيم «نه» در ضعف و زبوني و دريوزگي؛ و اما براي اينكه به گوشهاي از دستاورد و تلاش اصولگرايان اشاره شود، ذهن هر انسان منصفي را متوجه ارزيابي دو شرايط و دو زمان(شرايط مديريت كشور در دو دوره كاملاً متمايز)جلب ميكنيم.
سالهاي نهچنداندور 7 و8 سال قبل را تصور كنيد و امروز را؛ تيترهاي روزنامهها، اخبار جاري كشور، مباحث مجلس و دولت، روابط بينالملل، وضعيت اقتصادي و اينكه در آن زمان چه چالشهايي پيشروي ملت بوده و چالشهاي امروز كشور چيست؟ آن روز براي دستيابي به حق مسلم ملت ايران، دشمنان شرط ميگذاشتند و تهديد ميكردند و عدهاي در داخل كشور و حتي در مجلس با ارائه طرح 3 فوریتي درست در زماني كه نماينده كشورمان در پاريس در حال مذاكره بود به دنبال تمکین ذلتبار بودند و امروز ملت بزرگ ايران با اقتدار در صحنه ایستاده است و نقشی تعیین کننده در معادلات منطقهاي و جهاني دارد؛ آن روز حرف زدن از اسلام و امام و شهدا، ارتجاع بود و شرمندگي و امروز افتخار و سربلندي؛ آن روز مقاومت مساوي با خشونت انگاشته میشد و امروز مقاومت، رهآورد انقلاب ایران است برای آزاديخواهان جهان؛ آن روز پذيرفتن نظام تك قطبي، اجتنابناپذير القاء می شد و امروز برچيدن آن، شعار همه است. آن روز نظام ليبرال دموكراسي غرب تنها راه نجات و قبله آمال بعضيها بود و امروز رهايي از آن، آرمان همه؛ آن روز در كتاب مباني نظري برنامه چهارم مینوشتند هضم در هنجارهاي ظالمانه قدرتهای جهاني موجب رشد و شكوفايي است و امروز خودباوري و مجاهدت علمي و توانستن، فرهنگي است براي توسعه و پيشرفت و تحقق عدالت و سرمشقي است براي كشورهاي مستقل و ملتهاي آزاده؛
آن روز اگر فضائي ساختند تا هنرمنداني دلخوش از بيگانگان، ارزشهاي اين ملت را تخريب كنند، امروز فضائي ساخته شده تا با همت هنرمندان متعهد، فرهنگ اصيل اين مرز و بوم توسعه يابد. اگر ديروز روحيه اقتصاد بسته و دولتي و كوپني، فضاي فكري اين جريان بود و روز ديگر با 180 درجه چرخش، اقتصاد سرمايهداري را الگوی نجاتبخش دانسته می شد. اما امروز فضاي اقتصاد كشور «توسعه عدالتمحور» است كه رويكرد اصلي دولت ميباشد. آن روز اگر فضائي تبليغ ميشد كه سرمايهگذار و توليدگر و كارآفرين بدنبال خروج سرمايه يا رانتخواري است، امروز با ابلاغ سیاستهای اصل 44 زمينهسازي شده تا در جهت شكوفايي و سازندگي اين كشور تلاش كنند. آن روز اگر در فضاي ساخته شده، دانشجو سرگردان از زندگي و به دنبال مناسبات ناصحيح رفتاري بود، امروز در فضائي هستيم كه دانشجو در مسير خلاقيت و ابتكار و توليد علم و فنآوري، ميتواند با افتخار به مجاهدت علمي بپردازد. آن روز اگر دائماً القاء گسست نسلها، گسست حاكميت و بياعتمادي مردم نسبت به مسؤولين را تبليع و تهديد مينمودند، امروز بازسازي اعتماد عمومي نسبت به دولت و ساختارهاي نظام يك فرصت و دستاورد گران سنگ است. آن روز اگر مردم با مسئولانی طرف بودند كه از تفريح و مسافرت خود و خانوادهشان به كشورهاي اروپایی و یا جزایر قناری تعریف میکردند، امروز خدمتگزاران آنها شبانهروز بدون آن كه تعطيلي و تفريحي داشته باشند، خود را بدهكار مردم و در خدمت آنها ميبينند. آن روز اگر قاچاقچيان و ارازل و اوباش و برهمزنندگان انظباط اجتماعي احساس امنيت كرده و جولان ميدادند، امروز برقراري قانون و نظم اجتماعي يك ارزش و متخلفان در گوشهاي خزيده و يا در حال مجازات به سر ميبرند. آن روز اگر برخی دولتمردان برج عاجنشین از فراز ابرها مردم را ناچیز میدیدند، امروز حضور بالاترين مقامات اجرايي در دورترين نقاط كشور و ارتباط رودررو با آحاد ملت و دميدن روح اميد و نشاط در آنها سرمايه بزرگي شده كه قابل اندازهگيري نيست. اگر آنروز مفسدين اقتصادي و رانتخوران با برخورداري از حمایت كانونهاي قدرت در حيف و ميل اموال عمومي يدطولايي داشته و رجزخواني ميكردند، امروز فضاي كشور و دولت و مجلس براي آنها تنگ و ناامن است. آن روز اگر تلاش ميشد با مواضع ساختارشكنانه و عبور از گفتمان انقلاب اسلامي در فضاي رقابتهاي انتخاباتي، يك خط و گفتمان انحرافي را بر ملت بزرگ ايران تحميل كنند، امروز مفتخريم كه شعارهاي انتخاباتي حتي رقبا در چهارچوب نظام و انقلاب و خط امام و رهبري و خدمت به ملت رقم ميخورد. و تازه ترین دستاورد، ایستادگی شجاعانه شخص احمدی نژاد در مقابل دجالان بی آبروی صهیونیزم در نشست بین المللی ضد نژادپرستی در ژنو می باشد که درود و سپاس همه آزادیخواهان را برانگیخت. به راستي كدام وجدان بيدار و منصفي، منكر اين همه دستاورد است وآيا اينهمه جز به همت و پايداري ملت بصير و تلاش و كوشش اصولگرایان، خدمتگزاران دولت نهم و شخص «احمدينژاد» حاصل شده است؟ شكر نعمت، نعمتت افزون كند كفر، نعمت از كفت بيرون كند به راستي اگر اينها دستاورد نيست، پس چيست؟ آيا اين احياي گفتمان انقلاب اسلامي نيست؟ آيا اين توسعه راه امام و شهدا نيست؟ مبادا اشكالات موجود و دميدن وسوسههاي شيطاني خناسان موجب شود كه نسبت به اين همه دستاوردهاي عظيم اصولگرايان غفلت نموده و در انجام وظيفه و تكليف و رسالت تاريخي خود دچار شك و ترديد شويم؟ در خصوص حوزه انتخابیه نیز به دلیل کمبود وقت در فرصت مقتضی بدان خواهم پرداخت. انشاء الله والسلام
برنده جايزه صلح نوبل در سال 2008 و دادستان کل اسبق امریکا خطاب به دکتر احمدينژاد اظهار داشت: مهمترين و بهترين حرفهايي كه مي شد زد از سوي شما در اين اجلاس گفته شد و من مطمئنم كه امریکاييهاي زيادي وجود دارند كه علاقهمندند سخنان شما را بشنوند و به شما كمك كنند.
به گزارش رجانیوز به نقل از میدلایست آنلاین، رمزی كلارك با تمجيد از سخنان دکتر احمدي نژاد در اجلاس ضد تبعيض نژادي بسيار منطقي و با تسلط سخنراني كرد و گفت: افراد بسياري در امریکا اگر در مورد خودشان منصفانه و عادلانه تأمل كنند، با سخنان احمدي نژاد موافقت و همراهي خواهند كرد.
رمزي كلارك دادستان كل اسبق امریکا كه همراه يك سازمان مردمي ضد صهيونيستي براي شركت در اجلاس دوربان2 به ژنو سفر كرده بود با احمدي نژاد درخلال اجلاس 2 ديدار و گفتگو كرد بود.
وی اضافه كرد: 50 سال است كه ما به حقوق فلسطينيان اهانت كرده ايم، من فكر مي كنم كه فلسطينيان بيشترين كساني هستند كه از حملات تروريست هاي صدمه ديده اند... و بايد آنها را مظلوم ترين كساني دانست كه در كره زمين بيشترين صدمه و ناراحتي را از حمله هاي تروريست ها كشيده اند.
همه فلسطينيان در شرايط دشوار و تحت آزار و اذيت هاي فراواني قرار دارند و دائماً در تهديد، وحشت و سركوب بهسر مي برند. اين شرايطي است كه سال ها بر آنها تحميل شده است. اين مسئله مهم نيست كه چه كسي و از كدام كشور باشد، فلسطيني يا امریکايي و يا ايراني؛ هر انسان صلحطلب و عدالتخواهي در هر كجاي جهان كه باشد، بايد به جبهه عدالت خواهي بپيوندد.
برنده جايزه صلح نوبل خطاب به احمدينژاد اظهار داشت: مهمترين و بهترين حرفهايي كه مي شد زد از سوي شما در اين اجلاس گفته شد و من مطمئنم كه امریکاييهاي زيادي وجود دارند كه علاقهمندند سخنان شما را بشنوند و به شما كمك كنند.









